خانه » اس ام اس شعر » گنجینه بهترین و زیباترین شعر در مورد آسمان آبی و ابری و زیبا
!-- -->

گنجینه بهترین و زیباترین شعر در مورد آسمان آبی و ابری و زیبا

شعر در مورد آسمان

شعر در مورد آسمان,شعر در مورد آسمان ابری,شعر در مورد آسمان شب,شعر در مورد آسمان و زمین,شعر در مورد آسمان پر ستاره,شعر در مورد اسمان ابری,شعری در مورد آسمان,شعری در مورد آسمان,شعر در مورد اسمان ابی,شعر کوتاه در مورد آسمان,شعری درمورد آسمان ابری,شعر درباره آسمان ابری,شعر کوتاه در مورد آسمان ابری,شعر در مورد آسمان و ابر,شعر زیبا درباره آسمان ابری,شعر نو درباره آسمان ابری,شعر درمورد اسمان شب,یک بیت شعر در مورد اسمان شب,شعر کوتاه درمورد آسمان شب,شعر درباره اسمان شب,شعر کوتاه درباره اسمان شب,شعری در مورد اسمان شب,شعر در باره آسمان شب,شعر کوتاه در مورد اسمان شب,یک شعر در مورد آسمان شب,شعری در مورد آسمان آبی,شعری در مورد آسمان شب,شعر در مورد آسمان آبی

شعر در مورد آسمان

در این مطلب سعی کرده ایم حدود 100 شعر از باران و برف و آبشار و کوه و …در این مطلب سعی نموده ایم بهترین اشعاری که در مورد آسمان سروده شده است را برای شما سروران گرامی گردآوری کرده و تقدیم نماییم

آنکه بر دار شد مسیح گلست
وآنکه بر آسمان مسیح دلست
فیض باید به آسمان قایم
تا بماند چو آسمان دایم
شوخ چشمی آسمان دان اینک
بر سرت آسمان را گذرست
ز آسمان خواست داد خاقانی
داد کس آسمان دهد؟ ندهد
نقش بختش بر آسمان بستند
عقد اقبالش اختران بستند
خداوند هفت آسمان و زمین
زمین گستر و آسمان آفرین
ز خورشید مه را جدائی دهد
شب و روزشان روشنائی دهد
ز آسمان حق بتاب ای آفتاب
اختران آسمان را برشکن
آسمان بر سرم فسون خوانده
من معلق چو آسمان مانده
زمین زاده آسمان تاخته
زمین و آسمان را پس انداخته
لشکرت گر بر آسمان تازد
آسمان با زمین یکی سازد
من دانم و آسمان که اقبال
درکعبه آسمان کرازاد
مقصدی از آسمان بالاتری
دلربائی دلستانی دلبری
اهل نماند بر زمین، اینت بلای آسمان
خاک بر آسمان فشان هم ز جفای آسمان
چون پس هر هزار سال اهل دلی نیاورد
این همه جان چه می کند دور برای آسمان
دل منه بر عشوه های آسمان زیرا که هست
بی سر و بن کارهای آسمان چون آسمان
آسمان چیست؟ عطف دامانت
خواجگی؟ منصب غلامانت
آسمان طاق درگه جاهش
کهکشان آستان درگاهش
میر ما هست و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
ای که می جویی گشاد کارخود از آسمان
آسمان ازما بود سرگشته تر درکار خویش
چون آسمان از گوشمال آهنگ می سازد ترا
بی گوشمال آسمان آهنگ شو آهنگ شو
آسمان بنیاد خواهد کرد از اقبال بلند
مذهب اثناعشر را چون بروج آسمان
گر آسمان به کام تو گردد فروغیا
بر آسمان میکده جز جام جم مزن
زمین و آسمان دلو و سبویند
برون ست از زمین و آسمان آب
دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین
از زمین تا آسمان ها منزل بس مشکلست
به سوی آسمان رفتم چو دیوان
از این درد آسمان من زمین شد
ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
اگر چه قبله حاجات آسمان بوده ست
به آسمان منگر سوی من نگر بین جود
بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد
ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها
جان گرد توست گردان می دار بی قرارش
اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد
نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم
خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان
کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون

شعر درمورد اسمان ابی

آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن

شعر کوتاه در مورد آسمان شب

زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی
از آسمان نمودی صد ماه آسمانی

شعر کوتاه درباره آسمان

بیار معنی اسما تو شمس تبریزی
در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری
اول به زمین از آسمان آمده ای
آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد

شعری کوتاه درباره آسمان شب

ز بس گوهر کزان دریا نثار آسمان گردد
سراسر آسمان مانند راه کهکشان باشد

شعر آسمان

هر که مقبول تو نبود گر همه باشد ملک
همچو شیطان ز آسمان کبریا مردود باد

شعر آسمان آبی

پیش چشمیکه نور عرفان نیست
گر بود آسمان نمایان نیست

شعر آسمان ابری

عجز خوش استقامتی دارد
بار نه آسمان بدوش خمیست
آسمان سرنگون بیکاریست
منکه هیچم جه کار خواهم کرد
آسمان عمریست مینای مرا
میزند بر سنگ و میگوید خموش
اگر کشتی آسمان غرق گردد
قلندر ندارد غم ناخدائی

تو عشق بودی که آمدی

آسمانی که تو نشانم دادی بال و پرم داد

خورشیدی که بعد از تو درآمد

روز دیگری بود

شعر آسمان آبیست

در بیداری خواب دیدم

آمده ای

می خندی

مهربانی ات نور می پاشد

به دل تاریک و خسته ی من …

تو را که آسمان

استعاره ای از پشت پلک های توست

چه نیازی ست

به کبوتر بال و پر شکسته ای چون من …

شعر اسمان ابی

چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نماید

رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی.

شعر درباره آسمان آبی

از آسمان  می افتم

سقوط تکه ابریست

که دست بر پیراهنم می ساید

ترس قطره اشکی ست

که نمی ریزد

قصه ی گندم به تکرار نان می رسد

قصه ی آدم به پایان مرگ…

شعر نو آسمان آبی

نامت را

به تمام پرنده ها یاد داده ام

به آسمان

به ابرها

و به شعرهایم

شعر در وصف آسمان آبی

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی

همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست

گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها

دوستت دارم” را

می خواسته ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم

خواهم کرد….

شعر درمورد آسمان آبی

اگر گنجشکی تازه‌بالی

در شعر کوچک من لانه کن

اگر آفتابی تازه‌زادی و راه را نمی‌شناسی

در آسمان خانۀ من پرسه زن

اگر توفانی و دریاهایت کوچکند

در بستر من شعله‌ور شو

ای بادپا

شعر اسمان ابریست

آسمان

و هر چه آبیِ دیگر

اگر چشمان تو نیست

رنگ هدر رفته است

بر بوم روزهای حرام شده

چه رنگ‌ها که هدر رفتند

و تو نشدند.

شعر اسمان ابری

بوسه هایم ابری می شوند

و پشت سرت

آسمان، آسمان فرو می ریزند

و مثل پرستویی

کنار پنجره ی اتاقت می خوابند و

سراغت را می گیرند

هر جا که بوی تو باشد

همان جا فرو می ریزند

بوسه هایم نیز مثل خودم

نه مادر دارند، نه وطن

شعر آسمان ابر

از این همه برف

که دندانت را سفید کرده است

چه برف گرانی

آسمان به زمستان مدیون است.

شعر درباره آسمان ابری

گاهی

به کبوتری فکر می کنم

که بال‌هایش آسمان را به زمین دوخت

و بر پاهایش حرف هایی بسته شده بود

که راه را به آن نشان می داد

شعر آسمان همیشه ابری نیست

اگر باد نبود

کنارم بند می‌شدی

همین‌جا که می‌دانی !

اگر باد نبود

آسمانم را سراسر ابر نمی‌گرفت

و من

این همه دلتنگ نمی‌شدم ابرآلود

شعر برای آسمان ابری

چه بوی خوشی می‌وزد از سمت آسمان

پَرپر هزار و یکی گنجشک بهارزا

بر شاخسار بلوطی که بالانشین است

و باز پناه جُستن پوپکی

پیاله‌ی آبی

شعر نو آسمان ابری

اکنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید .

آسمان ِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن تویی

شعری درمورد آسمان ابری

آسمان ِ روشن

سرپوش بلورین ِ باغی

که تو تنها گل آن، تنها زنبور آنی .

باغی که تو

تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی

شعر در مورد آسمان ابری

ای آسمان و درخت و باغ ِ من

گل و زنبور و کندوی من !

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن تویی

شعر آسمان هم زمین میخورد چارتار

پاییز از چشمان من شروع شد

از برگ ریزان دلم

از نارنجیِ سکوتم

که مشت مشت دلتنگی به آسمان می پاشید

شعر آسمان هم زمین میخورد از کیست

ای پرنده زیبا

زخم بالت را که می‌بستم

عاشقت شدم

نباید این‌قدر بی‌رحمانه دور می‌شدی

بی پر و بالم من

آسمان به آسمان

چگونه دنبالت بگردم؟

ای پرنده زیبا

اسیر زیبایی‌ات شده‌ام

مرا به قفس انداخته ای!

شعر آسمان هم زمین میخورد از چارتار

خندیدیم؛

ما به پرواز بادبادک در آسمان خندیدیم!

پرنده ای که بال هایش

هنوز در اسارت ما بود.

شعر ترانه آسمان هم زمین می خورد

به آسمان سلام کن

به خورشید لبخند بزن

عزیزنم

با فنجانی عشق

صبحت را آغاز کن

برخیز

ببین روبرویت نشسته ام

صبح در چشمان تو زیباست…

آسمان هم زمین می خورد شعر

آسمان شهر ما

از صبح می بارید

خیابان زیر نور نقره صدها چراغ آن شب

تن بیمار را

با روغن باران جلا می داد

در آن خلوت

صدای پای ما بود و صفیر باد

و تنها چتر سرخ او

دم بدرود

لب ما را به کار بوسه با هم دید 

شعر آهنگ آسمان هم زمین میخورد

تو باد و شکوفه و میوه ای

ای همه ی فصولِ من

ای آسمان و درخت

باغ من

گل و زنبور و کندوی من

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رویای آن

تویی

متن شعر آسمان هم زمین میخورد چارتار

آسمان چشمهای تو بود

پنجره را باز کردی

و من

پَرپَر زدم

برای دوست داشتنت

پرنده باید بود

شاعر شعر آسمان هم زمین میخورد

آغوش من

فرودگاه ِفرودهای اضطراریِ توست

هر جا آسمانت ابری شد

یا که بالت زخمی

بازوهای من

به روی تو باز است هنوز

فرود بیا پرنده ام

فرود بیا

متن شعر اسمان هم زمین میخورد از چارتار

نه آسمان

در چارچوب پنجره می گنجد

نه دریا

در چار سنگ حوض

نه جنگل

در چار دیوار باغ

شرابی دیرینه

خم را می شکند

و سر می رود

از لب جهان

چنان بی کرانه ای

که هر ستایشی

محدودت می کند

شعر بسیار زیبا از احمد شاملو در مورد آسمان

من کیم؟ گنج مهر و وفایم

من کیم؟ آسمان سخایم

من کیم؟ چهره یی آشنایم

مادرم، جلوه گاه خدایم

من کیم؟ عاشق روی فرزند

جان من پر کشد سوی فرزند

بر نخیزد دل از کوی فرزند

عاشقم، عاشقی مبتلایم

اشعار آسمانی

چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟

اگرچه پرسش بی پاسخی است، می پرسم:
چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند؟
زمان زمانه ی قهر و زمین زمینه ی کین؟

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان
حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین

هزار شاید و آیا به جای یک باید
گمان کنم، به گمانم نشسته جای یقین

اگر که چون و چرا با خدا خطاست، چرا
چرا سوال و جواب است روز بازپسین؟

چرا در آخر هر جمله ای که می گویم
تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین؟

شعر نو کوتاه در مورد تنهایی

تو آسمان دنیا هر کسی ستاره ای دارد

چرا وقتی نوبت ماست آسمان جایی ندارد

شعر در مورد تولد

باهفت آسمون پرازگل یاس ومیخک

با صدتا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق بایه احساس بی قرار و کوچک

فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارک

شعر کوتاه در مورد ماه محرم

در عزای شه دین کرببلا می لرزد

نه همین کرببلا عرض و سما می لرزد

گوئیا ناله زهرا رسد از دور به گوش

کاین چنین دست و تن شمر دغا می لرزد

شعر در مورد آسمان