قاصدک

گشعر در مورد گیسو ؛ 83 شعر در مورد گیسوی کمند یار

شعر در مورد گیسو

شعر در مورد گیسو ، شعر در مورد گیسو کمند ، شعر در مورد گیسو یار ، شعر عاشقانه در مورد گیسو

در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد گیسو برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

دوش در حلقه ما قصّه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

شعر در مورد گیسو

چو گیسوی توندارد بنفشه حلقه وتاب

چو طره ای تو ندارد بنفشه چین و شکن

شعر در مورد گیسوی یار

به سفررفتی وخوبان همه گیسوکندند

در فراق تو عجب سلسله‌ها بر هم خورد

شعر در مورد گیسوان

سر  حلقه   رندان   خرابات  مغان  را

اندر شکن   حلقه   گیسوی   تو    دیدم

شعر در مورد گیسوی بلند

شبی آن سیاه گیسو بگشاد راز با من

که مرا است آشنائی به سرای آرزوها

شعر در مورد گیسوی بلند

به رخ گیسو فروریزی که دلها رابرانگیزی

ازاین بازیگری بگذر،به هر صورت دل آرائی

شعری در مورد گیسو

همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود

آه از این راه که باریکتر از موی تو بود

شعر در مورد گیسو

به گیسوی توسوگند ای سرزلف قرارمن

که می‌رقصد دلم ازرقص گیسوی تو بر دوشت

شعر نو در مورد گیسو

یک شبی گیسوی مشکین تودیدم درخواب

خواب آن یک شبه یک عمر پریشانم کرد

شعر زیبا در مورد گیسو

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه‌اش بامن

سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه‌اش با من

شعر درباره گیسو

بخت بلندم آخر  سر حلقه  جنون ساخت

کان حلقه‌های گیسو شد حلقه‌های گوشم

شعر درباره گیسوان

این چه تابی است که آن حلقه گیسو دارد

که دل اهل جهان بسته به یک مو دارد

شعر درباره گیسوان

اینک کدام باد 

بوی تنش را 

می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت

که شهر به گونه ی ما

در خون سرخ نشسته است …؟

شعر درباره گیسوی یار

تار گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد

خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد

شعر در مورد گیسوان بلند

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود

عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد.

شعر درمورد گیسوان

باران را به چشم‌های مردِ خسته

شب را به گیسوانِ سیاهِ سیاهِ خودم

و تنم را به نوازشِ دست‌هایِ همیشه مهربانِ تو

صدایم کن

شعر کوتاه در مورد گیسو

در آستانه ی کدام در گم شده ای

هر چه دست دراز می کنم

دستم به گیسوانت نمی رسد

شعر در مورد مو و گیسو

عشق

مثل رد دست تو روی هواست

نمی توانم به کسی ثابتش کنم

یا نشانش دهم

حالم که خوب است

یعنی دستانت از شب گیسوانم عبور کرده است

گیسوانم نفس می کشند

شعر درباره گیسو

دست می سایم به دستانت

به آن لطیف بی همتا

گیسو گشاده در باد

آن طره ای که عطرش در مشامم جاری‌ست

شعر عاشقانه در مورد گیسو

دست هایت را دور من گره بزن

مرا وادار به گفتن نامت کن

مثل نخی که دانه های تسبیح را

دور هم جمع کرده،

بغلم کن

من مقصدم گیسوت نباشد

همه ی دوستت دارم هایم می ریزند

گم می شوند.

شعر نو درمورد گیسو

حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست

عاشقی این روزها جز وصله ای ناجور نیست

شعر نو درباره گیسو

مرا سخت ببوس

میانه ی این آغوش های آسان

مرا میان حجاب گیسوانت پنهان کن

شعر درباره گیسوی پریشان

گیسوی تو بازیچه ی

 انگشت نسیم

شعر درباره گیسوی من

زیبایی ات را

در لحظه ای حبس می کنم و

به دیوار می آویزم!

بافه ای از گیسوانت 

از قاب بیرون می ریزد!

شعر در وصف گیسوی یار

دوش در حلقه ما قصــــــه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تــــو بود

شعر در وصف گیسو

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهـای توست

اشعار فاضل نظری در مورد گیسو

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد 

آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم

به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد

شعری در وصف گیسوان

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

شعر گیسو

غمگینم و این ربطی به تو ندارد

که پسر همسایه ام نبودی

تا هر صبح  پنجره را باز کنم

بی آنکه جواب سلامت را بدهم

با بنفشه ای در گیسوانم

شعر گیسوی پریشان

تاری از موی سرت کم بشود می میرم

آه! گیسوی تو درهم بشود می میرم

شعر گیسوی من

همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود

آه از این راه که باریکتر از موی تو بود!

شعر گیسو کمند

یاد تو  ابری کوچک است

که چشم‌های مرا بارانی می‌کند

و نسیمی است

که از میان گیسوانم می‌گذرد

و من

چقدر دلم برایت تنگ شده…

شعر گیسوی یار

وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود

من به رد مانده از اینجور سامان دادنت …

شعر گیسوانت زیر باران

راه عبادت تو کم نیست

با لبهایم پرستش می کنم تو را

ذکر نامت می کنم

بر لبانت بوسه می زنم

با گیسوانم پرستش می کنم تو را

شعر گیسوان

کنار لب های تو

ملکوت را به آغوشم دعوت کردم

به اندامم سوگند

به گیسوان بلندم

به لب های خونینم

به دستهایم سوگند

وقتی تو را در آغوش کشیدم

شیطان را فریب دادم

شعر گیسوانت

باد

همیشه یکسان خواهد وزید

اما نه برای تو

آنجا که تو باشی

باد همیشه بی قرار و نابسامان

به فریاد بدل می شود

به سوز دل

و هیاهو

و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت

شعر گیسوانت

آه عشق من!

اکنون مرا با بوسه هایت ترک کن

و با گیسوانت تمامی درها را ببند.

شعر گیسوان تو

خورشید روسری روشنی­ ست روی گیسوی خانه

تو نشسته ­ای آن سمت آرزوهای­ مان

من روی تنهایی ­ات پارچه ­ای سفید می­ کشم

و تنهایی­ ام را می­ کوبم به دیوار

شعر گیسوی بافته

تنها منظره ای که

پریشانی اش لذت بخش است

تصویرِ ی است از

گیسوانِ تو در باد

شعر درباره گیسوی پریشان

هیچ چیزی از تو نمی‌خواستم

عشق من!

فقط می‌خواستم

در امتداد نسیم

گذشته‌ را به انبوه گیسوانت ببافم

تار به تار

گره بزنم به اسطوره‌های نارنجی

که هنگام راه رفتن

ستاره‌های واژگانم

برایت راه شیری بسازند

شعر گیسوان پریشان

او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسو های مضطربم در تاریکی گل سرخی زد

شعر گیسوان من

وقتی که با تو به رقص برمی خیزم

پاهایم سنبله های گندم می شوند

و گیسوانم

طولانی ترین رودخانه ی جهان!

شعر درباره گیسوی من

دست‌های تو

سبزینگیِ جنگل‌ شمال

گیسوان من

سیاه گردبادی از جنوب

در تمنایِ وزیدن و گریختن

در تمنایِ گریختن و وزیدن

شعر چو گیسوی تو من

دریا، آرزوی آبی من است

با آوای مغمومش

و باد، کلام شیرینم

که گونه ات را می‌بوسد

و لای گیسویت می‌پیچد.

شعر گیسو کمند فارسی

فریاد می کشم:

“تو را دوست دارم”

تمام کبوتران

سقف کلیساها را

رها می کنند

تا دوباره در لابلای گیسوان من

لانه بسازند.

شعر گیسو کمند

امروز پنج‌شنبه است

باید گیسوانِ خاک را شانه کنم

تا در سرخیِ دامنَ‌م

خاکستر و استخوان پُر شود

متن شعر گیسو کمند

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه ‌است به شب اما نه

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

شعر های گیسو کمند

هر چه موهایت بلندتر

عمر من بلندتر است

گیسوان آشفته روی شانه هایت

تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست

دانلود شعر گیسو کمند

تو می آیی

چونان رودی که از بطن سطحی برف آگین

و گیسوانت آرایش خورشید را شرمگین می کنند

آنگاه که در من تکرار می شوی.

شعر دختر گیسو کمند

عطر گیسوهات را نسیم

نه از سمرقند می آورد، نه بخارا

حالا دیگر همه ی زنانِ شهر

بوی تو را می دهند

شعر اول گیسو کمند

در گیسوان تو

درختان کاج غنوده اند

درختانی سترگ

از مجمع الجزایری که منم.

متن شعر کارتون گیسو کمند

در آرزوی لبانت

صدایت

و گیسوانت

آرام و گرسنه

به کمین تو در خیابان ها پرسه می زنم

شعر در مورد گیسوی یار

نامت را بر زبان می آورم

دریا بر من گسترده تر می شود

دریایی که ادامه ی گیسوان توست

شعر درباره گیسوی یار

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی

شعر عاشقانه گیسوی یار

یاد آن لحظه  به  خیر ، شام  وداع  من و تو

چه  طربناک  شبی ؛ در خم  گیسوی تو بود

شعر در وصف گیسوی یار

در تاریخ من

و تاریخ تو ، ای بانوی من ، چه می گذرد؟

که هر گاه بوسه هایم را بر گیسوان تو پراکندم

گیسو

بلندتر شد…!

شعر در وصف گیسوی یار

می‌بویم گیسوانت را

تا فرشته‌ها حسودی کنند

شعر گیسوانت زیر باران عطر گندمزار

 بالا بلندی گیسو کمندی

سلطان حسنی فرمانروائی

شعر گیسوانت زیر باران از کیست

 شاهدان خمیده گیسو را

زلف پرخم کشیم در خم خم

متن شعر گیسوانت زیر باران

 ای سیم تن سیاه گیسو

کز فکر سرم سپید کردی

شاعر شعر گیسوانت زیر باران

 برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را

که جز آن جعد و گیسو را نمی دانم نمی دانم

شعر گیسوان

 زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده

زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را

شعر گیسوانم

 دی شانه زدی گیسو، افتاد بسی دلها

گرد آر دمی آخر دلهای پریشان را

شعر گیسوان بلند

 چو در گیسو گره بندی، بسا دل

که اقطاع ترا دربست گردد

شعر گیسوان در باد

 هنگام سحر کشیده گیسو

شب رفت، هنوز مه به جا بود

شعر نو گیسوانت

 گیسوی شب شد سفید و آفتاب

نور شیبش از ته گیسو نمود

شعر عاشقانه گیسوانت

 هزار کشته به فتراک گیسو آویزان

همی رود چو سواری که از شکار آید

شعر گیسوی تو

 نبض دل هم بطپش ناله طراز نفس است

چنگ اگر شانه بمضراب زند گیسو را

شعر در شب گیسوان تو

 ندانم از اثر کوشش کدام دلست

که میکشند بپابوس یار گیسو را

شعر همای در شب گیسوان تو

 هستی تیره دلان جمله بخواری گذرد

سایه دایم بسر خاک کشد گیسو را

متن شعر درشب گیسوان تو

 گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست

در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم

شعر گیسوان بافته

 سوسن نه ای، که بر سر خورشید افسری

گیسو نه ای، که بر تن گلبرگ جوشنی

شعر در مورد گیسو

 مرا بود از جهان جمعیتی در کنج آسایش

پریشان کرد حالم، تا پریشان کرد گیسو را

شعر در مورد گیسوی یار

 مرا بود از جهان جمعیتی در کنج آسایش

پریشان کرد حالم، تا پریشان کرد گیسو را

شعر در مورد گیسوان

 زیر گیسو کرد پنهان روی خویش

ماه را پوشید با گیسوی خویش

شعر در مورد گیسوی بلند

 حصار قلعه باغی به منجنیق مده

به بام قصر برافکن کمند گیسو را

شعری در مورد گیسو

 بهشتست این که من دیدم نه رخسار

کمندست آن که وی دارد نه گیسو

شعر در مورد گیسو

 آنان که به گیسو دل عشاق ربودند

از دست تو در پای فتادند چو گیسوی

شعر نو در مورد گیسو

 چون تو از ناز به دنبال نبینی هرگز

به چه امید به دنبال تو گیسو افتاد؟

شعر زیبا در مورد گیسو

 چون حنا کز سفر هند شود غالیه رنگ

خون دل مشک در آن حلقه گیسو گردد

شعر درباره گیسو

 دامان عمر رفته نمی آیدم به کف

تا دست من به آن خم گیسو نمی رسد

شعر درباره گیسوان

 آنجا که شام ماتم گیسو ز هم گشاید

جانی به تازه رویی چون صبح عید باید

شعر درباره گیسوی یار

 خون شود مشک ز همصحبتی ناف غزال

دل خون گشته به آن حلقه گیسو بگذار

نظرات شما پس از بررسی و تایید مدیر نمایش داده می شود.