دومان سهند: روزنامه نگار شدن تا صاحب روزنامه شدن

دومان سهند دومان توکان

داستان روزنامه نگار شدن تا صاحب روزنامه شدن من
بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۰ میلادی , مردم به جریان سیاسی در کشور رای دادند که رئیس‌جمهور آن زمان با توجه به سابقه فرهنگی, دست به رونق فرهنگی و از جمله انتشار روزنامه‌ها و نشریات جدید زد. طی اون سالها موج جدیدی از روزنامه نگاری در کشور پدید آمد و روزنامه‌های جریان های سیاسی با صفحه‌آرایی و مطالب مخاطب پسند تر و البته با بار تحلیل و خبری نوین منتشر شدند.

پدرم روزانه حدود ۱۰ روزنامه می‌خرید و من با اشتیاق چند ساعت از وقتم را صرف مطالعه می‌کردم. از دوران دبستان به نوشتن علاقه داشتم و عاشق کتاب بودم ؛ ولی روزنامه چیز دیگه ای بود. روزنامه ها بعد از آن سال‌ها دوران عجیبی رو تا الان در کشور سپری کردند که ترجیح میدم ازش گذر کنم ولی حتی با اتفاق‌های عجیب, علاقه من با کمتر شدن تعداد روزنامه ها به دلایلی بیشتر شد.

یادمه وقتی از مدرسه تعطیل می شدم یا با دوستام می رفتیم بیرون, جلوی همه کیوسک‌های فروش روزنامه می ایستادم و با اشتیاق نشریات را نگاه می‌کردم . گاهی دوستام به شوخی می گفتند: دومان، تیتر روزنامه از این کیوسک به کیوسک بعدی مگه عوض میشه که بازهم وایمیسی و نگاه می کنی ؟!

اطلاعاتم از نشریات در تمام حوزه‌ها به روز بود . نشریات جدید را میخریدم و حتی خبرنگاران را به خوبی می شناختم و می تونستم تحریریه ها رو از روی جلد حدس بزنم. یه گروه خلاق به هدایت یک جوان, یک روزنامه متفاوت منتشر کردند که من علاقه خاصی به اون پیدا کردم؛ با اینکه ۳۲صفحه بود و نمی‌شد از مطالبش گذشت, روزانه ساعت های زیادی رو با عشق, تحلیل هاشون رو میخوندم .

با انتشار اون روزنامه, تصمیمم برای ژورنالیست شدن بیشتر از قبل شد و جالب اینکه می‌خواستم تو همون روزنامه با هیچ تجربه کاری استخدام شم, ولی نمیدونستم چطوری باید راهمو پیدا کنم ! آدرس ایمیل سردبیر را از سایت برداشتم و چندین بار بهش ایمیل دادم ولی جواب نداد . از خونه ما تا دفتر اون  روزنامه حدود یک ساعت پیاده راه بود و هر شب تصمیم میگرفتم که صبح به دفتر روزنامه سری بزنم و اگر تونستم سردبیر را ببینم . چندین بار این مسیر یک ساعته را تا دفتر روزنامه پیاده رفتم  و ساعت‌ها روبروی ساختمان ایستادم ؛ ولی جرات نکردم وارد شم . درواقع نمیدونستم تو کدوم حوزه می خوام خبرنگاری کنم.

طی یکی از سالها که همچنان به دکه بینی و خرید روزنامه‌ها ادامه می‌دادم  و تو بیست سالگیم علاقه ام به روزنامه‌نگاری اقتصادی زیاد شد و خرید روزنامه های اقتصادی رو به دیگر روزنامه ها ترجیح می دادم .یکی از سالها که بیکار بودم, تو نیازمندیهای روزنامه دنبال کار میگشتم  به یه آگهی استخدام توی مجله  گردشگری برخوردم و رفتم مصاحبه و دعوت به کار شدم .بعد از آغاز کار تواین مجله فهمیدم چه خوب که توی نشریه حرفه‌ای مشغول به کار نشدم .

خیلی از اصطلاحات روزنامه‌ نگاری و اصول صفحه‌بندی و نوشتن خبر و تحلیل رو نمی دونستم ولی با کمک تحریریه کوچک  اون مجله یاد گرفتم .

دومان توکان

بعد از دو سال از اون مجله با یکی از همکارهای آنجا به  یه روزنامه سیاسی باسابقه رفتیم و من تو بخش اقتصاد اون روزنامه مشغول به کار شدم . چون نیروی مازاد آن روزنامه محسوب می‌شدم راضی شدم حقوق نگیرم و مجانی کار کنم . معاون سردبیر اون روزنامه, حوزه اصلیش اقتصادی بود و هم خیلی از اصول روزنامه نگاری اقتصادی را بهم یاد داد؛ هم بهم پروبال داد و چندتا گزارش مهم نوشتم. با اینکه تجربه کمی تو ژورنالیسم داشتم, به دلیل سالها مطالعه نشریات, با اکثر روزنامه نگارها و کارهاشون آشنا بودم  و همین شبکه سازی و ارتباط را که ,اصل اولیه روزنامه‌نگاری بود را راحت پشت سر گذاشتم . اما اتفاق مهم تو دوران روزنامه نگاری من وقتی افتاد که یک روز سردبیر همون روزنامه که سالها پیش چند ساعت با آرزوی کاردر اون, جلوی ساختمانش به سرد رش زل می زدم, بهم زنگ زد .باورم نمیشد ! اونقدر خوشحال بودم که بدون  پرس و جو  به تحریریه روزنامه و دیدار سردبیر رفتم  ولی بعد از صحبت با سردبیر , انگار آب یخ روم ریختن .

اون منو برای گروه دیپلماسی می‌خواست ومن نه علاقه و نه تجربه داشتم ؛ ولی با این وجود با دبیر گروه بین الملل صحبت اولیه کردم و اولین دستور کاری را دریافت کردم . یک ستون کوتاه راجع به دیدار وزیر خارجه و یکی از مسئولان خارجی بود ؛ با اینکه کوتاه بود, ساعت‌ها روش وقت گذاشتم و تحویل دبیر سرویس دادم . همون اول فهمید ولی مرام گذاشت و خبر را اصلاح کرد و برای چاپ فرستاد . اولین نوشته من تو روزنامه دلخواهم در حوزه دیپلماسی منتشر شد. دبیر سرویس ازم خواست مدتی آزمایشی تو این حوزه کار کنم  و بعدش تصمیم بگیرم؛ ولی من با اصرار به سردبیر گفتم؛ حوزه من اقتصاد است و به همین خاطر یه مدتی تا سردبیر تصمیم بگیره منتظر بودم ولی ظاهراً همای سعادت دوروبرم به پرواز در آمده بود؛ یکی از خبرنگاران سرویس اقتصادی اخراج شد و سردبیر برای کارتو اون  حوزه من را دعوت به کار کرد .

بعد از حدود هشت سال به یکی از آرزوهام رسیدم؛ کارتو روزنامه مورد علاقم که اتفاقاً پرتیراژترین روزنامه خصوصی کشور بود. خیلی از خبرنگارهای مطرح , آرزوی کارتو اون  روزنامه را داشتند و دارند. بعد از مدتی کار گزارش نویسی داستانی  تو حوزه اقتصادی که رایج نبود رو روش کارم قرار دادم و چندین گزارش جنجالی نوشتم که هم اسم من و هم سرویس اقتصادی روزنامه را تو زبان‌ها انداخت.

در حوزه مصاحبه هم , مصاحبه چالشی با چند تن از اقتصاددانان ها در رزومه کاریم  تو اون روزنامه به ثبت رسید .

بعد از مدتی به دلیل علاقه ام  به شغل اصلیم که ازش پول در می آوردم ؛ یعنی سرمایه‌گذاری, روزنامه‌نگاری را موقتاً کنار گذاشتم  و از روزنامه جدا شدم . درطول گزارش نویسی هام ,یکی از گزارشام ,  باعث دستوریکی از وزرا برای برخورد با یکی از دلالی های کثیف حوزه خودش شد و حتی بعدها بر اساس آن یک فیلم ساخته شد و وزارت ارشاد جایزه بهترین گزارش را برای اولین بار به یک گزارش اقتصادی داد .

وقتی به آرزوم یعنی کار کردن در روزنامه مورد علاقم رسیدم , به این نتیجه رسیدم که هدفم فقط روزنامه‌نگاری نیست و می خوام مالک و سیاستگذار نشریه خودم باشم  . وقتی شرکت سرمایه گذاری خودم رو  تاسیس کردم , از همون اول به دنبال این هدف بودم و در سال ۲۰۱۵ این آرزو را هم عملی کردم .اولین روزنامه مجله ایران به اسم آسمان آبی را منتشر کردیم . با توجه به اینکه مردم خبرها را از طریق اینترنت خیلی زودتر از روزنامه‌ها میخوندن تصمیم گرفتیم یک روزنامه بدون توجه به خبر و تحلیلی مانند مجله هر روز منتشر کنیم . در فکر ایده خوبی بود ولی در عمل تحریریه قوی و کارآمدی می خواست که هر روز در حوزه‌های مختلف یه مجله منتشر کنند . ولی این اتفاق هم عملی شد. توحوزه فرهنگی و اجتماعی هم مجله اکسیر را منتشر کردیم که تو حوزه خودش با صفحه آرایی متفاوت, جنس کاغذ قابل بازیافت و مطالب جدید مورد توجه قرار گرفت .

در حوزه کارآفرینی هم مجله آینده روشن را منتشر کردم که  به زندگی کارآفرینان می‌پرداخت وبخش زندگی لوکس اون هم پرخواننده بود. در آخر هم توی یک روزنامه سیاسی که یکی از فعالان به نام حوزه سیاست و دیپلماسی صاحب امتیازش بود , سرمایه گذاری کردم.

این داستان از روزنامه نگاری تا مالک رسانه شدن من ” دومان سهند ” بود و البته ادامه دارد ……………

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.