قاصدک

اشعار حسین دهلوی ؛ 8 شعر زیبا و عاشقانه از حسین دهلوی

اشعار حسین دهلوی

اشعار حسین دهلوی ، اشعار زیبای حسین دهلوی ، اشعار عاشقانه حسین دهلوی

در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا حسین دهلوی برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

چشم تو شهر فرنگی ست که دیدن دارد حسین دهلوی

چشم تو شهر فرنگی ست که دیدن دارد

دیدمت خوب ، دلم حس پریدن دارد

حرف ها می زند از دور نگاهت با من

برق چشمان تو الحق که شنیدن دارد !

قاف امیدی و پاهای من دیوانه

در رسیدن به شما عزم دویدن دارد

گریه کم می کنم اما چشم هایم پی تو

مثل هر ابر دگر عشق چکیدن دارد

ما همه منتظریم و تو نخواهی آمد ….

خودمانیم که ناز تو خریدن دارد !

زیر بال و پر زلفت دل ما را برگیر

که بدون تو فقط فکر رمیدن دارد

چند سالی ست که من مرده ام اما قلبم

با مسیحایی تو شوق تپیدن دارد

***

رخ مرجع تقلید بهار است و در آن

میوه ی تازه ی لبخند تو چیدن دارد !

چشم تو شهر فرنگی ست که دیدن دارد

اشعار حسین دهلوی

دعا نمیکنم این روزها مرادی نیست

تو را به مهر و محبت که اعتقادی نیست!

ببخش اینکه به تو خیره میشوم گاهی…

خیال کرده ام این حاجت زیادی نیست!

قبول کن به خدا بخت هم رقیب من است

شبی که موی تو آشفته است، بادی نیست!

سکوت کردی و دیدی چه زخم‌ها خوردم

سکوت معنی‌اش این است: انتقادی نیست!

تو شاهزاده ی مغرور قصه ای؛ جز من

دوای بی کسی ات دست شهرزادی نیست!

به سیل گریه قسم، آبروی من رفته‌ست

از این به بعد به چشمانم اعتمادی نیست

دعا نمیکنم این روزها مرادی نیست حسین دهلوی

سایر اشعار حسین دهلوی را از کافه شعر بخوانید.

اشعار حسین دهلوی

مثل سرداری اسیرم؛ “اعتباری” سوخته!

تو زمستانی لطیفی، من بهاری سوخته

شهر بعد از جنگم و آرامشم توفانی است

مانده از ایل و تبارم یادگاری سوخته

شرح تنها بودنم تنها همین یک مصرع است:

کنج ریلی دور افتاده، قطاری سوخته

در سرم شوری به پا از حسرت دوران اوج

بی قرار زخمه ام، مثل سه تاری سوخته

باختم خود را به پایت؛ از غرور سرکشم

پاکبازی مانده با دار و نداری سوخته..

شعر حسین دهلوی

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد

که خواهان تو باید بی گمان مرد خطر باشد

ببین نام تو را در شعر هایم منتشر کردم

نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد!

نه تنها بار غم را دوست دارم، شانه ی من هم

دلش می خواهد آن “بامی که برفش بیشتر…” باشد

نمی خواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد

چه عیبی تک درختی از رفیقان تبر باشد؟

چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرم

که دختربچه ای مشتاق لبخند پدر باشد!

اشعار امیر حسین دهلوی

دوباره مثل تو بی اختیار می گریم

و پا به پای هوای بهار می گریم

چو مادری که دلش داغ نوجوان دیده

بریده از همه، دیوانه وار می گریم

تو آرزوی قنوت نماز من شده ای

ببین! برای تو روزی سه بار می گریم

ببخش! عاشق تو رازدار خوبی نیست

میان کوچه اگر بی گدار می گریم!

به یاد خاطره ی کوله بار بسته ی

تو همیشه پشت سر هر قطار می گریم…

شعر از حسین دهلوی

این سینه نیست، مرکز اجماع دردهاست

دیگر قدم خمیده تر از پیرمردهاست

قلبی شکسته ، قامت خسته ،  تمام من

این شهر بازمانده ی بعد از نبردهاست

جان می کند دلم، همه سر گرم می شوند

چون رقص تاس در وسط تخته نردهاست

طوفان بکن!  مرا بشکن!  دل نمی کنم

دریا تمام هستی دریا نوردهاست

جای گلایه نیست اگر درد می کشم

صد قرن آزگار ، همین رسم مردهاست…

شعر های حسین دهلوی

اگرچه یاد ندارم که دفعه ی چندم

مرا شکستی و… آه از نگاه این مردم

به گیسوان پریشان خود نگاه بکن

که شرح حال من است این کلاف سر در گم

حکایت منِ دور از تو مانده، اینگونه ست:

خمار و خسته ام و نیست قطره ای در خُم

همیشه عطر تو بی تاب کرده جانم را

چنان که باد بپیچد به خوشه ی گندم…

به سر هوای تو دارم، خدا گواه من است

اگر رسیده نمازم به رکعت پنجم!

شعر خوانی حسین دهلوی

عاشق شدن پیچیده ام کرد، نه کافرم نه اهل ایمانم

توفان تهران را که یادت هست؟ هر روز تا آن حد پریشانم

باید برایم دام بگذاری، باید بیایم دانه بردارم

آیا رهایی غیر تنهایی ست؟ من در به در دنبال زندانم

برنامه ام بعد از تو تکراری ست، قهوه پس از قهوه پس از قهوه

شاید که پیدایت کنم بین، اَشکال راز آلود فنجانم

من کوه بودم، سخت و پا بر جا، باید بپرسی از قدیمی ها

دیدی چه کردی با دلم زیبا؟ حالا فقط یک ارگ ویرانم

باران شروع شد و چترها وا شد، باران تمام و چترها بسته ست

من مثل چتری “موسمی” هستم، من ماجرایی رو به پایانم

نظرات شما پس از بررسی و تایید مدیر نمایش داده می شود.