شعر حسرت | 100 شعر در مورد حسرت زندگی و کربلا

شعر در مورد حسرت

شعر در مورد حسرت

در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد حسرت برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

شعر در مورد حسرت

ردپای حسرت عشق به دلم نشسته

یار از دیدن من روی گرفته

او در برمن کجا شبی آسوده

کی ز من و این دل خبری گرفته

چه کسی گفت از دوری من دلتنگ شده

دل من شیشه و دل او سنگ شده

شعر در مورد حسرت کربلا

نگران نباش

من میدانم چگونه

با حسرت نبودنت تا کنم

فقط برایم بنویس

هنوز میخندی

شعر در مورد حسرت گذشته

گناهش گردن خودت

اما آن روز روزه بودم که حسرت بودنت را خوردم

شعر در مورد حسرت خوردن

من حسرت دیدار تو دارم به که گویم

از بهر تو من ابر بهارم به که گویم

غیر از تو کسی را به خدا دوست ندارم

از نرگس چشم تو خمارم به که گویم

شعر در مورد حسرت عشق

به سلامتی‌ مترسک

که با لبخندی به پهنای وجودش

و دستهایی باز به فراخی آرزویش

در حسرت یک آغوش گرم جان داد…

شعر در مورد حسرت نخوردن

حسرت در حصار بود

زیبایی در کمال

ابر به درگاه توقیف اما

آسمان بارانی

چه مردود کرد طلوع را؟

غروب گذشت اما

طلوع نیامد

اندیشه خاکستر شد

طلوع محو تر از خاکستر

شعر در مورد حسرت دیدار

بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام

بی انصاف چانه نزن

حسرت هایم به قیمت عمرم تمام شده

شعر در مورد حسرت کودکی

ای عشق پس از تو نان من آجر نیست

بی تو دلم از دریغ و حسرت پر نیست

تو قسمت من نه مال مردم بودی

قربان دلم که مال مردم خور نیست

شعری در مورد حسرت

دل صنوبریم همچو بید لرزان است

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

شعر درباره حسرت

خداوند ازم پرسید میخوری یا میبری؟

گفتم میخورم اما غافل از اینکه رسمش این بود که حسرت را میخورند و لذت را میبرند!

شعر درباره حسرت کربلا

آنکه در زندگی اش در پی ات ای یار دوید

روز و شب حسرت بوسیدن چشم تو کشید

این دلم بود که یک روز زتو خنده ندید

تا که بیگانه شد و عاقبت از عشق برید.

شعر درباره حسرت خوردن

من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس

بند ، بندم همه در حسرت یک پرواز است

من به پرواز نمی اندیشم، به تو می اندیشم

که زیباتر از اندیشه یک پرواز است

شعر درباره حسرت عشق

سالهاست کنار همیم

یادت هست؟

گاهی زندگی را از چهارچوب نگاه تو می دیدم

چه زیبا بود دنیای پیش چشمانت

روزگارانی داشتیم

زیبا، شیرین و گاهی هم تلخ

حسرت هیچ کدام را نمی خورم

جز آن شب بارانی

که حسابش از کل زندگیمان جداست

شعر سگی

 فلک گو استخوان پیش سگ افکن ناتوانی را

که فرساید ز حسرت چون سگ کوی کسی بیند

اشعار حسرتی

دستت را روی قلبم نگه دار

میسوزی …

حسرت خیلی چیزها به دلم مانده

شعر درباره حسرت دیدار

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

شعر مولانا در مورد حسرت

یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم

چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم!

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود!

همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود…

شعر درباره حسرت جوانی

… گاهی حسرت میخورم

پیرمردی را که هر روز عصر

در خلوت کیوسک کوچک نگهبانی

به لبخندی دم میکند

چای کیسه ای اش را !

و کابوس نمی بیند

دختری را با طعم بنفش !!!

شعر حسرت

چه فصل غم انگیزی …

دنبال یک اتاق خالی

که موزیک گوش کنیم

و چایی بخوریم

و حسرت

همین

شعر حسرت کربلا

ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم

که لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد

شعر حسرت دیدار

گاه دلتنگ میشوم

دلتنگتر ازهمه دلتنگی ها

گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم

باختن ها وصدای شکستن ها را

کدامین امید را ناامید کرده ام

کدامین خواهش را نشنیدم

به کدام دلتنگی خندیده ام

که این چنین دلتنگم…

شعر حسرت عشق

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

شعر حسرت محمد اصفهانی

حسرت یعنی نداشتن چشمان تو،

حسرت یعنی نرسیدن به دستای تو،

حسرت یعنی هر لحظه خواستن تو،

حسرت یعنی …

شعر حسرت پرواز هوشنگ ابتهاج

امشب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم

چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم

همه ی دفتر عمرم ورقی بیش نبود

همه در دفتر من حسرت دیدار تو بود

شعر حسرت پرواز

سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

شعر حسرت زیارت کربلا

سرما زده و سوزه و پاییز فراری

در حسرت روزهای بهاری بغ کرده قناری!

اجاق خونه میسوزه وسرده!

ببین سرما چه کرده…

شعر در مورد حسرت

شعر حسرت استقلالیا

در اینه خیره به خویش

بر چه می اندیشیدم

بر چشمانم یا تیرگیش

صدایم را یافتم که گویی بی رمق می خواند اواز

شکستم اینه را که جز حسرت نیست پرواز

شعر حسرت گذشته

پرسید میخوری یا میبری

من گرسنه جواب دادم میخورم

چه می دانستم حسرت ها را میخورند و لذت ها را میبرند

شعر حسرت کربلا

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

شعر در حسرت کربلا

بیا وقتی برای عشق، هورامیکشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت بمب اشک آور بیندازیم…

شعر در مورد حسرت کربلا

در دل من

حسرت کوچکی

برای تماشای فرداست

و در خاطرم

دلتنگی بزرگی

برای عبور دیروز

شعر ترکی در حسرت کربلا

 گزافست از چنین حسرت سرآمد /  بسا جانا کزین حسرت برآمد

شعر درباره حسرت کربلا

 بسی خونابه حسرت فشاندند / وزان حسرت بصد حیرت بماندند

شعر برای حسرت کربلا

دیر آمدی بودنم در حسرت خواستنت تمام شد!

شعر حسرت دیدار کربلا

روزگاران همه رفتند و دلم صاف هنوز

دلم از حسرت دیدار تو بی تاب هنوز

من نمی دانم چرا بی تو سراب و سرد و تنهایم هنوز

بی توآن مرغ پریشان مانده درزندان تاریکم هنوز

شعر حسرت اربعین کربلا

عشق یعنى شب نخفتن تاسحر

عشق یعنى سجده ها با چشم تر

عشق یعنى سربه دار آویختن

عشق یعنى اشک حسرت ریختن

عشق یعنى سوختن یاساختن

عشق یعنى زندگى را باختن

شعر حسرت دیدار یار

یک حسرت کهنه مانده بر لب هرشب

میسوزم از این فراق در تب هرشب

یک بوسه اگر شبی نصیبم کردی

ده بوسه نصیب نو است هرشب هرشب…

شعر حسرت دیدار تو

همه در حسرت یک پروازند من به پرواز نمی اندیشم

به تو می اندیشم که تو زیبا تر از اندیشه هر پروازی

شعر در حسرت دیدار تو آواره ترینم

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

شعر در حسرت دیدار تو

 چه رسیدست به لاله ز رخت جز حسرت / حسرت آنست که بر سوسن آزاد رسد

شعر در حسرت دیدار

یک زندگی دچار حسرت دارد

دلگیر شده از همه نفرت دارد!

لطفی کن و باز و بسته اش کن دو سه بار

این پنجره کمبود محبت دارد…

متن شعر در حسرت دیدار همای

یکی در آرزوی دیدن توست

یکی در حسرت بوسیدن توست

ولی من ساده و بی ادعایم

تمام هستیم خندیدن توست

شعر درمورد حسرت دیدار

گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم

نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ

شعر درباره حسرت دیدار

 بسا درد و حسرت که زیر ز می است /  دل خاک پر حسرت آدمی است

شعر درباره حسرت عشق

نردبانی که به اندازه دلتنگیه من قد بکشد،پشت دیوار کسی یافت نشد،تکیه بر حسرت خود خواهم زد

شعر در حسرت عشق

هرچند که چشم خسته را خواب نبود

غیر از غم تو بر دل بی تاب نبود

در حسرت بوسه داشت می سوخت لبم

خشکیده لبم را هوس آب نبود

شعر در مورد حسرت عشق

زندگی یعنی نخواسته به دنیا آمدن مخفیانه گریستن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمی پذیرد سوختن

شعر در وصف حسرت عشق

عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان

روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم

شعر در مورد حسرت گذشته

 زهی حسرت که خواهد بود ما را / ولی حسرت ندارد سود ما را

شعر در مورد حسرت

یک دسته می روند و در حسرت داشتنشان می مانی

دسته دیگر از چشمت می افتند و از زندگیت بیرونشان می کنی

خودت را از چشم کسی نینداز

بگذار همیشه در حسرت بودنت بمانند…

متن بی قراری

برای کسی که نمیشود او را خواست

نمیشود او را داشت

فقط میشود سخت برای او دلتنگ شد

و در حسرت آغوشش سوخت

شعر در مورد حسرت کربلا

آن همه دندان و

حسرت سیب

لیک کنون

این همه سیب

و

حسرت دندان

شعر در مورد حسرت گذشته

گور یعنی حسرت نادیدنت

ابر محنت بر سرم باریدنت

مرگ یعنی آرزوهای محال

سیب های کالی از دل چیدنت

کیست در پهنای این جغرافیا؟

جز من و نجوای دل نشنیدنت

جغد در احساس شب ها می رود

نسل پرواز مرا برچیدنت

شعر در مورد حسرت

شعر در مورد حسرت خوردن

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا

آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا

در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی

در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا

شعر در مورد حسرت عشق

با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم

از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو

شعر در مورد حسرت نخوردن

در حسرت گذشته و آینده سوختیم امروز را به خاطر فردا فروختیم…

شعر در مورد حسرت دیدار

 کنیزک را از آن گرداب حسرت /  روان شد از دو نرگس آب حسرت

شعر در مورد حسرت کودکی

در حسرت دست های گرمش ماندم

نگاه سردش جبران دست های گرمش بود

نگاهی که به یخ کشید گرمای دلم را!

دلی که برای همان نگاه سرد هم، تنگ است!

شعری در مورد حسرت

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

شعر درباره حسرت

 گر به حسرت ندهم جان گرامی چه کنم /  کز سر راه تو حسرت نگران باید رفت

شعر درباره حسرت کربلا

خاطره اگر در جهنم هم باشد دل را تنگ جهنم میکند و تو با تمام بهشتی بودنت در حسرت جهنمی…

شعر درباره حسرت خوردن

هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام

جز بر دو روی یار موافق که در همست

شعر درباره حسرت عشق

هیچ وقت حسرت سه چیز رو نخور!

تیپ ؛ قیافه ؛ شخصیت

ما که داریم به کجا رسیدیم

شعر درباره حسرت دیدار

دست به دست کردی تو آنقدر عشق نابم در دل خود کامه ات

از غم ِ حسرت شکسته باده امید ز ِ آن میخانه ات

شام آخر عاشقان را بوده ام همراه و عشقم شد صلیب

تو بمان بی من و بی ملعبه و آن جگر ِ سوخته ات

شعر مولانا در مورد حسرت

دیر امدی باران تمام وجودم

در حسرت نداشتنت خشکید

دیر امدی

شعر درباره حسرت جوانی

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست

شعر حسرت

 حسرت نبرد عاشق جز بر دل مشتاقی / کز رهگذر خوبان حسرت نگران آید

شعر حسرت کربلا

شاید وقت این است که

حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم…

شعر حسرت دیدار

 وقت مردن هم نیامد بر سر بالین طبیبم / تا بماند حسرت او بر دل حسرت نصیبم

شعر حسرت عشق

زندگی واسه ما آدما مثل یه دفتر میمونه

برگ اولش رو خوش خط می نویسی

و دوست داری به آخرش برسی!

وسطاش خسته میشی بد خط می نویسی

و همش برگه ها رو حروم میکنی

اما آخرش که میرسه!

جا کم میاری حسرت می خوری

که چرا برگه هاشو حروم کردی…

شعر حسرت محمد اصفهانی

دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب

عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست

شعر حسرت پرواز هوشنگ ابتهاج

 عمر شد مر (فیض) را در حسرت و در انتظار / کی بود حسرت نماند انتظارم بگذرد

شعر حسرت پرواز

روزها به سرعت میگذرند و من همچنان در حسرت دیدار تو هستم

کاش میشد روزها را متوقف کرد

شعر حسرت زیارت کربلا

دلم از غمت زمانی نتواند ار ننالد

مژه یک دم آب حسرت نشکیبد ار نریزد

نظرات شما پس از بررسی و تایید مدیر نمایش داده می شود.