شعر در مورد دریا ؛ 82 شعر زیبا و نو و عاشقانه در مورد دریا

شعر در مورد دریا

شعر در مورد دریا

در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد دریا برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

 فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

شعر در مورد دریا

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

شعر در مورد دریاچه

طوفان بکن!  مرا بشکن!  دل نمی کنم

دریا تمام هستی دریا نوردهاست

شعر در مورد دریا و ساحل

تو مثل چشم دریا عاشقى و پاک و بارانى

و من یک تکه از دریا ؛ ولی نمناک و طوفانى

شعر در مورد دریاچه ارومیه

کجایی ساحل آرامش دریای طوفانی

پریشان بودم ای دریا تو را طوفان صدا کردم

شعر در مورد دریای خزر

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

شعر در مورد دریا و عشق

به دریا می زنم امشب دل توفانی خود را

که طوفانی کنم از غم تمام شانه خود را

شعر در مورد دریا و قایق

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید

روزی دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

شعر در مورد دریا از حافظ

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

شعر در مورد دریا و کشتی

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست

سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

شعر در مورد دریا عاشقانه

تو گفته بودی میکشد دریا به هرسویت

من گفته بودم باتوام! پارو به پارویت

شعر در مورد دریاچه هامون

عشق میگفت : “به دریا بزنم قلبم را “

عشق پیروز شد و عقلِ مرا ، دل دزدید

شعر در مورد دریاچه پریشان

دل به دریا می‌زنم من… دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

شعر در مورد دریاچه اورمیه

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت

می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است

شعر در مورد دریاچه ی ارومیه

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟

اس ام اس خیلی غمگین و دلشکسته

یادمان باشد

اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

که در این بحر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

شعر در مورد دریاچه گهر

مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت

گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

شعر در مورد دریاچه زریبار

تو ماهی باش تا دریا برقصد،موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

شعری در مورد دریاچه ارومیه

ماهی تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت

برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش

شعر ترکی در مورد دریاچه ارومیه

من و تو ساحل و دریای همیم – اما نه!

ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست

شعر در مورد ساحل دریا

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

شعری در مورد ساحل دریا

اینجا کنار ساحل دریا دم غروب

دل می دهند آدم وعالم به تخته سنگ

شعر درباره ی دریا و ساحل

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام

آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام

شعری در باره دریاچه ارومیه

هر لحظه زیبا می شوی، همرنگ دریا می شوی

افکار بی اندیشه را در دیده جویا می شوی

شعر درباره دریاچه ارومیه

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

شعر زیبا در مورد دریاچه ارومیه

زانو به زانوی تو، ای دریای دور از دست!

و هیچ کس جز جنگل حَرّا نمی داند

شعر کوتاه در مورد دریاچه ارومیه

صد ابر اگر تا ابد الدّهر ببارند

این برکه ی قحطی زده دریا شدنی نیست

شعر در مورد خشک شدن دریاچه ارومیه

رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!

مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت

شعری درمورد دریاچه ی ارومیه

دریا صدا که می زندم وقت کار نیست

دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست

شعر درباره دریای خزر

از تو دور شدم

مثل ابر از دریا

اما هر جا رفتم باریدم.

شعری در مورد دریای خزر

کسی با سکوتش،

مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش،

مرا تا درندشت دریای خون برد

مرا باز گردان

مرا ای به پایان رسانیده

– آغاز گردان!

شعر در باره ی دریای خزر

در آغوش تو

رودخانه ها جریانی عمیق داشتند

دریاها می خروشیدند

زمین می چرخید

شعر درباره دریا و قایق

کاش می‌توانست

به رود بیندازد خودش را

ماهی کوچکی که

د‌لش دریا بود و

خانه‌اش برکه !

شعر درباره ی دریا و قایق

دلتنگی

رودخانه ای ست

که به هیچ دریایی

 نمی ریزد.

شعر های عاشقانه در مورد دریا

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تُنگ و دریا یکی ست!

دست من و شما درد نکند

که دل ِ تنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم

شعری عاشقانه در مورد دریا

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست،

اما برای ماهی زندگی‌ست

برای کسی که دوستت دارد

زندگی باش نه تفریح!!

شعر در وصف دریا

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

شعر در وصف دریاچه ارومیه

دلتنگی

رودی نیست که به دریا بریزد!

دلتنگی

ماهی کوچکی ست

که برکه اش را

از چهار طرف

سنگچین کرده باشند!

شعر در وصف دریاچه

چه دریاچه ای بود

نگاهت

و من نمی دانستم تا کجاها

همراه خنده ات

در آن پارو خواهم زد.

شعر زیبا در وصف دریا

فانوس این خانه عاشقانه می سوزد

گردباد هم که باشی

خاموش نخواهم شد

دریا با جزر می رود

که با مد بازگردد

یا جزر باش، یا مد

این کشتی شکسته

باید به ساحل برسد.

شعر وصف دریا

در شعرهای من

ممکن است

ماه، راه شود

و کوه، دریا

اما درد

کماکان

همان است که بود.

شعری زیبا در وصف دریا

امسال که آمدی

برایم گردنبندی بیاور

با پنجاه و پنج دانه ی مروارید

بگذار فکر کنم

به خاطر من

پنجاه و پنج بار

دل به دریا زده ای!!

شعری در وصف دریاچه اورمیه

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

شعر عاشقانه در وصف دریا

شبیهِ ساحل،

آغوش باز کن،

تا خیالِ دریا بودن کنم!

شعر در وصف غروب دریا

گوهر اشکم نگر از رشک عشق

وز صفا و موج آن دریا مپرس

شعر در وصف نیروی دریایی

چنان مشتاقم

ای دلبر به دیدارت

که از دوری

برآید از دلم آهی

بسوزد هفت دریا را.

یک شعر در وصف دریا

امشب… مهمان منی

چهارگوشه دریا را می تکانم و

بسترت می کنم

می خواهم غرق شدن ماه را

در دریا تماشا کنم!

شعری در وصف دریاچه ارومیه

نزدیک تر به تو

خودم را با دریاچه ی کوچکی

اشتباه می گیرم

بیا کنار من

و جای تمام آهوهایی باش

که از لب هایم آب می نوشند

جملات عاشقانه انگلیسی در مورد دریا

my” love” is non stop like ‘’sea”
its ”trust” like ”blind”
its’’shine” like ‘’star”
its”warm” like ‘’sun”
its” soft” like ”flower”
AND
its ” beautiful” like ”u”
عشق مثل دریا هرگز متوقف نمیشه.
عشق مثل یه آدم کور اطمینان میکنه.
عشق مثل ستاره میدرخشه.
عشق مثل خورشید گرم میکنه.
عشق مثل گل ها لطیفه.
و
عشق درست مثل تو زیباست

شعر دریا

می روی و من پشت سرت آب نمی ریزم

وقتی هوای رفتن داری

دریا را هم به پایت بریزم

برنمی گردی

شعر دریاچه

خنده های تو تنها چیزی ست

که خدا

با دست هایش خلق کرد!

زمین و کهکشان و کوه ها

دایناسورها و دریاها

و تمام مردم

خود به خود پیدا شدند

شعر دریا و ساحل

هدیه‌ام از تولد، گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام، تو کوهم کردی

برف می‌شدم، تو آبم کردی

آب می‌شدم، تو خانه دریا را نشانم دادی

می‌دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

شعر دریاچه ارومیه

ماهی ِ تُنگ کوچکی هم اگر بودم

فراموشم نمی‌شد دریا…

هیچ موجودی

نداشته‌هایش را فراموش نمی‌کند

شعر دریا از رستاک

هر روز

غرق می‌شوم

در این شهر بی دریا

و شب

خودم را بالا می‌کشم

روی تخت خواب

با صدف‌هایی در دستم

و تکه‌های تور

چسبیده به تنم

شعر دریا سهراب

آن دم

که دریا و آسمان

گم شود

پرواز، خواهم آموخت

پیش از آن که چشمانِ تو

دوباره باز شود.

شعر دریاچه قو

کاری کن

ساحل

رویای رسیدن به تو نباشد.

در دریا

چاره جز

عاشق بودن

نیست

شعر دریچه اخوان

از برکه

به دریا بزن!

تنهایی‌اَت

بزرگ شده است مرد

شعر دریاچه نور

تصویر قشنگی ست

برخورد موج با صخره

در یک غروب زیبا

اما …

تا اسیر دریا نشوی

نمی فهمی چه جهنمی ست این زیبایی

شعر دریاچه پریشان

در قایق سرگشته‌ی این ماه هلالی

من هستم و یاد تو و دریای خیالی

این گوشه همان گوشه و این میز همان میز

جای لب تو مانده بر این ساغر خالی.

شعر دریاچه هامون

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها

که اشتباه نمی‌کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند

بعضی هم به دریا نمی‌رسند.

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

شعر دریاچه خشک

دریا عمیق است

تنهایى، عمیق تر

شعر دریاچه ی ارومیه

همه می‌گویند:

چه مهربان است این مَرد!

و کسی نمی‌داند

لبخند تو است روی لبهام

وقتی آ‌ن‌سوی دریاها

یادم میکنی

شعر دریاچه اشک

 قطره کز دریا برون آید همی

چون سوی دریا شود دریا شود

شعر دریا و ساحل

 دریا ز پی بخت بداز دیده چه ریزم

چون بخت بد خویش به دریا نتوان شست

شعر نو دریا و ساحل

 هر جا که اشکم تاخته آهم علم افراخته

هامون ز دریا ساخته، دریا به هامون ریخته

شعر درباره دریا و ساحل

 گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

شعر دریا ساحل

 خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من

خوابگه از موج دریا، چون حبابی داشتم

شعر درمورد دریا و ساحل

 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی

یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی

شعر درباره ی دریا و ساحل

 مبین ز موج تهیدست خوار دریا را

که روی کار بود پشت کار دریا را

شعر ساحل و دریا گوگوش

 نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

شعر درباره دریاچه ارومیه

 سفیدی پرده دار چشم خونپالا نمی گردد

کف دریا زطوفان مانع دریا نمی گردد

شعر برای دریاچه ارومیه

 اشکم چو عنان ریز نهد روی به دریا

دریا به نهانخانه گوهربگریزد

شعر ترکی دریاچه ارومیه

 درین دریا کدامین سیل جوش خودنمایی زد؟

که مهر خامشی برلب نزد دریا ز گردابش

شعری برای دریاچه ارومیه

 درین دریا سرشک ابر نیسان سنگ می گردد

سراغ گوهر مقصود ازین دریا چه می خواهی؟

شعری درباره دریاچه ارومیه

 دریا ز انتظار تو بر خاک می تپد

ای قطره از جدایی دریا چگونه ای؟

شعر در مورد دریاچه ارومیه

 کنار خویش دریا کردم از اشک

تماشا چون نیایی سوی دریا

شعر ترکی برای دریاچه ارومیه

 ملالی نیست ماهی را ز دریا

که بی دریا خود او خرم نگردد

شعر در وصف دریاچه ارومیه

 دلا می جوش همچون موج دریا

که گر دریا بیارامد بگندد

شعر درباره ی دریاچه ارومیه

 عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل

جای دریا و گهر سینه تنگی نبود

متن شعر دریا از رستاک

 ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی

روان مسافر دریا و عاقبت محمود

شعر دریا رستاک

 زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا

زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان

متن شعر دریا از رستاک حلاج

 عصا زد بر سر دریا که برجه

برآورد از دل دریا غبار او

کامنت های تایید شده : 38 عدد

  • دریا باش ، که اگر کسی

    سنگ به سویت پرتاب کرد،

    سنگ غرق شود،

    نه تو متلاطم شوی.

    ((جی پی واسوانی))

  • دلم جراتش قطره ای

    بيش نيست

    تو ای عشق

    او را به دريا ببر…

    ((محمد علی بهمنی))

  • دریا

    بالاتر از دامن تو می‌آید

    وقت تنگ است

    پیش از به‌کار افتادن سایت‌های هوایی

    خودت را برقصان

    جنگنده‌هایی در سرم دست به مانور زده‌اند

    و

    من هنوز به گل‌های دامنت

    به قهوه لبانت

    به شلیته پوشی موهایت

    اعتقاد دارم

    شکل شهادتین

    پس از ریختن بمب‌های خوشه‌ای در موهایت…

    ((محمد جنابادی))

  • من خس بى سر و پايم كه به سيل افتادم

    او كه مى رفت مرا هم به دل دريا برد

    ((علامه طباطبايى))

    • یبافبعغثف

  • موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

    ساحل بهانه ای ست، رفتن رسیدن است…

    ((قیصر امین پور))

  • دریـا، کمـبودِ آب می فهمد؟…نه…

    ساحل، یک لحظه خواب می فهمد ؟…نه…

    یـک عـمر به سـمت تو دویـدم امـا

    لب تشنه مگر سراب می فهمد ؟…نه…

    ((علی عطری))

  • وقتی همه جا پر است از دل سیری

    عاشق بشوی غریب تر می میری

    یادت نرود! به مردم این دنیا

    دریا بدهی، کویر پس می گیرى…!!

    ((وحید برزگر قهفرخی))

  • از حباب نفسم می فهمم

    چیزی از من ته دریا مانده

    مثل جا ماندن قلاب در آب؛

    بدنم

    در بدنت

    جا مانده!

    ((احسان افشاری))

  • چرا نشسته ای؟

    توفان هنوز ایستاده است

    و فاصله ما

    تا آرام ترین موج دریا

    پرواز یک پرنده

    بیش تر نیست

    به شنبه و یکشنبه و چندشنبه

    کاری نداشته باش

    جیب هایت را باید

    از غروب های جمعه

    خالی کنی

    من هم

    خرده شیشه های ماه و

    تجربه های نیمه تمام را

    از چمدانم برمی دارم

    تا سبک

    به خواب دریا رویم.

    ((فهیمه غنی نژاد))

  • دو قدم پیش می آیم ، دو قدم بیش بیا

    شاید این فاصله کمتر بشود پیش بیا

    کلبه ی کوچک من تشنه ی مهمانی توست

    آی دریا ! به سراپرده درویش بیا

    وهم در وهم به دنبال خودم می گردم

    تا رهایم کنی از پرسه ی تشویش بیا

    قیس در کعبه به دنبال یکی می گردد

    تا رسانی مگر ای خوب به لیلی ش بیا

    دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی

    آخر عشق قشنگ است نیندیش بیا

    ((مجتبی صادقی))

  • دریا

    جایی ست که باید از غرق شدن در آن بترسی

    آبی باشد در شمال ایران

    یا قهوه‌ای در چشم‌های یک زن.

    ((مژگان عباسلو))

  • سال هاست که به طوفانزدگی عادت داریم

    فرقی نمی کند

    زنده یا مرده

    دریا

    روزی ما را به ساحل خواهد رساند

    ((عاطفه جوادیان))

  • باز موجی می شویم

    من متکایم را در آغوش می کشم

    تو معشوقه خیالی ات را

    اسمش را باران گذاشته ای

    موج بر می دارم

    اما تو آرام گرفته ای آن گوشه تخت

    دلت که خوب گرفت

    خیس می شوی

    و من فرو می روم

    ما دو جزیره ایم دور از هم

    که هیچ موجی ما را بهم نمی رساند

    سال ها بعد

    نقشه ای می کشند

    که یکی از ما را نشان نخواهد داد !

    ((سحر عبادی پور))

  • رفتن

    آمدن

    رفتن

    آمدن

    رفتن

    آمدن

    رفتن

    آمدن

    رفتن …

    دريا هم نمى فهمد چه مى خواهد

    ((شهاب مقربين))

  • چشم هایش به رنگ دریا بود

    یا دریا

    به رنگ چشم های او

    نمی دانم

    تنها می دانم

    وقتی عاشق دریا شدم که

    چشم های او را دیدم …

    ((محمد شیرین زاده))

  • تکیه بر جنگل پشت سر

    روبروی دریا هستم

    آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم

    حال دریا آرام و آبی است

    حال جنگل سبز سبز است

    من که رنگم را باران شسته است

    در چه حالی ایا هستم ؟

    کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز

    حیف انسانم و می دانم

    تا همیشه تنها هستم

    وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز

    من ولی در کار جان شستن

    از غبار فردا هستم

    صفحه ای ماسه بر می دارم

    با مداد انگشتانم

    می نویسم

    من آن دستی که

    رفت از دست شما هستم

    مرغ و ماهی با هم می خندند

    من به چشمانم می گویم

    زندگی را میبینی

    بگذار

    این چنین باشم تا هستم

    ((محمد علی بهمنی))

  • همون لحظه که شک کردی

    به احساس همه دنیا

    همون لحظه که با هیچکس

    نمیری تا لب دریا

    من اینجا دوستت دارم…

    ((لیلا مهاجرانی))

  • یه دریای آروم بودم ولی

    حالا فکر دریا به هم ریخته

    تو طوفان به پا کردی، پاشو ببین

    چقد ماهی تو ساحلم ریخته !

    ((رویا ابراهیمی)

  • از چشم هایت صدای امواج می آمد

    صدای کوبیده شدن به صخره ها

    صدای نقش بستن من بر سنگ های خیس

    به زبان مادریی ام چیزی به من بگو

    دیدم خلیج ترک می خورد

    دیدم که دیواری از آب آسمان را می شکافد

    دیدم که از آب بیرون می زنی

    با اندوهی آویزان از تنت

    نه لال می شوم

    نه زیبایی گناه کارم از آغوشم دل می کند

    تو رفته ای

    و سرگردانی ام همه را به خنده می اندازد

    چیزی برای نوشتن ندارم

    دریاهایم همه در باد گم شده اند

    شعرم پر از کلمات دیوانه ای ست

    که گاه و بی گاه

    برای تو رگ هایشان را می برند

    من محکومم و آشوب جهان نجاتم نمی دهد

    چاره ای نیست

    جز آن که از نقش چروکیده ام بر سنگ بیرون بیایم

    عصایم را بردارم

    و به لشگر شکست خورده کلمات پناه ببرم

    ((آیدا عمیدی))

  • رنگ میگیرد آسمان دلم

    وقتی یادتو همیشه اینجاست

    من نمیدانستم پرواز یعنی چه

    حال میفهمم دل زدن به دریاست

    ((نیلوفر ثانی))

  • دریا

    همسایه ی

    دیوار به دیوارتوست

    ماه

    خودش را در حوض حیاط

    تو می اندازد

    وصبح

    نام کوچک توست

    مرا بخوان

    به لهجه باران

    به زبان سبزه

    می خواهم

    ابر شوم

    هرجاکه تو باشی

    ((کیوان ملکی سوادکوهی))

  • چقدر از ساحل چشمات دورم، دلم آشوبه و دستام سرده

    شب به زیبایی دریا می شه، اگه عشقم به دلت برگرده

    تا به دستای تو عادت کردم، تو رو غصه ها ازم دزدیدن

    خیلی طوفانیه دریا امشب، مگه موجا تو رو با کی دیدن

    من ازت دورم و حالم خوش نیست، بی هوا تا ته دریا می رم

    بهتره به فکر من باشی که، دارم از ندیدنت می میرم

    تو که پشت منو خالی کردی ،تو یه لحظه از نفس افتادم

    خوش به حالت که هنوزم خوبی، من که زندگیمو از دست دادم

    خوش به حالت که دلت اینجا نیست، خوش به حالت که خوشی با اونو

    مثل من دوره نکردی هر شب، خاطرات لب دریامونو

    بی تو دیوونه شدم درکم کن باورم نمی شه رفتی با اون

    آخرین خاطرمون اینجا بود زندگیمونو به عقب برگردون

    ((نرگس جعفری))

  • اول دریا آرام بود

    و شب ها راه نمی رفت،

    تا تو هوای شهر به سرت زد.

    حالا هزار سال است

    دریا گیج،

    هی می رود

    هی بر می گردد .

    ((الیاس علوی))

  • دریا

    بر پنج شنبه های ساحل

    نمک می پاشد،

    حالا

    ستاره های دریایی

    از آب بیرون اند،

    شهر

    پنجره هایی خاموش در دستش،

    و سنجاقک ها

    به چه خواب عمیقی

    فرو رفته اند.

    شب

    روی شیشه های پنجره ای

    پافشاری می کند

    پنجره ای و شاید پرده ای

    و کسی آن سو است

    با دستانی که

    روزی برایم تکان داده بود

    ((موسی زنگنه))

  • سلامم را برسان به دریا قاصدک .

    دستی از دل تنگم به سر شالیزار بکش.

    قاصدک چشمانم را ببر به لیلاکوه، کمی عطر چای بیاور.

    چشمانم بی قرار باران است.

    باران قهر کرد و نبارید

    ابر نشد که بر موجهای کف و صدفهای ماسه ای سجده کنم.

    قاصدک راز پنهانم را به دخترک شمالی آهسته بگو.

    بگو که شاهزاده ی آبی چشم،

    اسب سفید چوبی را رو به آسمان گرفته

    و امید به رویش نیلوفرهای مرداب دارد.

    قاصدک چشم جنگل پرندگان بی قفس را

    به جای من ببوس و سلامم را بر بام سبز لاهیجان رها کن.

    پرستوها راه لانه را گم کرده اند.

    در اندیشه ی پرستوها بودم که لانه ام گم شد.

    ((امین آزاد))

  • به پيش روي من تا چشم ياري مي كند ، درياست

    چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست

    درين ساحل كه من افتاده ام خاموش

    غمم دريا ، دلم تنهاست

    وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست

    خروش موج با من مي كند نجوا

    كه : هر كس دل به دريا زد رهائي يافت

    كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت

    مرا آن دل كه بر دريا زنم ، نيست

    ز پا اين بند خونين بر كنم نيست

    اميد آنكه جان خسته ام را

    به آن ناديده ساحل افكنم نيست

    ((فريدون مشيري))

  • نزدیک می شوم

    بوی دریا می آید

    دور که می شوم

    صدای باران!

    بگو تکلیف ام با چشمهایت چیست؟

    لنگر بیاندازم عاشقی کنم؟!

    یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!

  • می توان آیا به دریا حکم کرد
    که دلت را یادی از ساحل مباد؟

    موج را آیا توان فرمود: “ایست”؟
    باد را فرمود: “باید ایستاد”؟

  • به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !
    چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !
    درین ساحل که من افتاده ام خاموش .
    غمم دریا , دلم تنهاست .
    وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !
    خروش موج , با من می کند نجوا ,
    که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !
    که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت …
    مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !
    ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,
    امید آنکه جان خسته ام را ,
    به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

  • لب دریا… نسیم و آب و آهنگ …

    شکسته… ناله های موج … بر سنگ.

    مگر دریا دلی … داند … که ما را…

    چه توفان ها ست … در این سینه تنگ !

    تب و تابی ست … در موسیقی آب

    کجا … پنهان شده ست … این روح بی تاب

    فرازش … شوق هستی … شور پرواز…

    فرودش : غم … سکوتش : مرگ ومرداب …!

    سپردم … سینه را … بر سینه کوه

    غریق بهت جنگل های انبوه …

    غروب بیشه زارانم … در افکند

    به جنگل های بی پایان اندوه !

    لب دریا … گل خورشید … پرپر !

    به هر موجی … پری خونین … شناور !

    به کام خویش … پیچاندند و بردند،

    مرا … گرداب های سرد باور !

    بخوان … ای مرغ مست بیشه دور…

    که ریزد …. از صدایت … شادی و نور…

    قفس … تنگ است و دل … تنگ است… ورنه

    هزاران نغمه دارم … چون تو پر شور !

    لب دریا… غریو موج و کولاک…

    فرو پیچده شب … در باد نمناک…

    نگاه ماه … در آن ابر تاریک…

    نگاه ماهی افتاده بر خاک !

    پریشان است …امشب … خاطر آب …

    چه راهی می زند … آن روح بی تاب !

    « سبکباران ساحل ها » … چه دانند…

    «شب تاریک و بیم موج و گرداب » !

    لب دریا … شب از هنگامه لبریز …

    خروش موج ها: پرهیز … پرهیز … ،

    در آن توفان … که صد فریاد … گم شد؛

    چه بر می آید از … وای شباویز ؟!

    چراغی دور … در ساحل … شکفته

    من و دریا … دو همراز نخفته !

    همه شب … گفت دریا … قصه با ماه

    دریغا … حرف من… حرف نگفته !

    فریدون مشیری

    …………………………………………………….

    روزهای پیچیده ای را … دارم ساده … میگذرونم

    نگرانم !

    انگار دریک فیلم اکشن سینمایی … اوج فیلم … درست وسط پرده سینما

    گیر کردم …

    دو بعدی هست … عقب یا جلو نمیتونم برم

    از جام نمیتونم … تکون بخورم

    یک عده تماشاگر این ماجرا به من دلداری میدن …

    که هیچ اتفاقی نمیفته و یک عده …

    ولی من … می ترسم ! بازی هم بلد نیستم !

    الهه …

  • ” چراغي در افق ”

    به پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست
    چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
    در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
    غمم دريا دلم تنهاست
    وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
    خروش موج با من مي كند نجوا
    كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
    كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
    مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
    ز پا اين بند خونين بركنم نيست
    اميد آنكه جان خسته ام را
    به آن ناديده ساحل افكنم نيست

  • غروب است و لب دریا، بیا بنگر جنونش را
    ز بی مهری کسی گویا به جوش آورده خونش را!

    کجا می اینچنین موجی به جان و دل دراندازد
    مگر پر کرده از آتش کسی جام درونش را

    یکی بوسه زده بر گونه‌اش خورشید و در گوشش
    چه‌ها خوانده نمی‌دانم، که برد از کف سکونش را

    به رقص آیم چنان موج و چو مستان کفزنان آیم
    که در یا می‌زند اکنون خوش آوا ارغنونش را

    چه می‌شد باز می‌دیدم شراب چشمهایش را
    نقاب شب نمی‌پوشاند روی لاله‌گونش را

    چه غم دارم که می‌دانم رسد صبح امید و من
    ببینم بر تن دریا لباس نیلگونش را

    چو دیدم دختر دریا ز خورشیدش به سر تاجی
    نمی‌خواهم ز دنیا تاج و تخت واژگونش را…

  • ترانه اقیانوس

    شب های ساحلت پر فانوسه

    آغوش تو اقیـــانوسه

    نبض چشمای تو رقص رویاست

    آهنگ تو موج دریاست

    چراغ خوابت از نور مهتاب

    چشمات بیدارن حتی توی خواب

    ساحل سرشار از عشق و امّیـد

    تو رگهات می جوشه خون خورشید

    رو ماسه های ساحلی یه قلب عاشق کشیدم

    وقتی که موج اومد و رفت دیگه دلم رو ندیدم

    دنبال دل میون موج رفتم و ناخدا شدم

    دنیا رو گشتم آخرش کنار تو پیدا شدم

    من ناخدای آرزو تو ساحل ترانه ای

    تو در نگاه عاشقم همیشه بیکرانه ای

    ساحل سرشار از عشق و امّیـد

    تو رگهات می جوشه خون خورشید

  • ساحل زمینه‌ی اصلی حدود بیست شعر از شعرهای آزاد نیما یوشیج است. ساحل دریا، کرانه‌ی رود، بندرگاه- و هرجای دیگری در کنار آب- جایگاه امن و آسایش اوست و از مکانهای مورد علاقه و ایده‌آلش. در ساحل است که او احساس آرامش و شادمانی می‌کند و حضور آب و صدایش و جریانش و امواجش به او طراوت و تازگی و سرزندگی می‌بخشد.

    در این متن نقش و موقعیت ساحل در شعرهای آزاد نیما یوشیج و نگاه او به ساحل در این شعرها را بررسی کرده‌ام.

    در منظومه‌ی “افسانه” ساحل تنها جایی‌ست که “عاشق” در آن احساس سبک‌باری و خوشحالی می‌کند و نغمه‌ی طرب می‌سراید:

    بر سر ساحل خلوتی ما

    می‌دویدیم و خوش‌حال بودیم.

    با نفسهای صبحی طربناک

    نغمه‌های طرب می‌سرودیم.

    نه غم روزگار جدایی.

    در شعر “ققنوس” که نخستین شعر آزاد نیما یوشیج است، ققنوس- مرغ خوش‌خوان آتش‌نهاد- پرواز پایانی خود را به سوی شعله‌های آتش، برای سوختن و بیرون آوردن جوجه‌هایش از دل خاکسترش، در آستانه‌ی غروب خورشید، از فراز تپه‌ای مشرف بر ساحل شروع می‌کند:

    از آن زمان که زردی خورشید روی موج

    کم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

    بانگ شغال

    و مرد دهاتی

    کرده‌ست روشن آتش پنهان خانه را

    قرمز به چشم، شعله‌ی خردی

    خط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شب

    وندر نقاط دور

    خلقند در عبور

    او، آن نوای نادره پنهان چنان‌که هست

    از آن مکان که جای گزیده‌ست می‌پرد

    در بین چیزها که گره خورده می‌شود

    با روشنی و تیرگی این شب دراز

    می‌گذرد

    یک شعله را به پیش

    می‌نگرد.

    در شعر “غراب” هم که نیما یوشیج آن را چند ماه پس از شعر “ققنوس” سروده، غراب در هنگام غروب، تنها بر ساحل نشسته است:

    وقت غروب کز بر کهسار، آفتاب

    با رنگهای زرد غمش هست در حجاب

    تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب

    وز دور آبها

    هم‌رنگ آسمان شده‌اند و یکی بلوط

    زرد از خزان

    کرده‌ست روی پارچه‌سنگی به سر سقوط

    زمینه‌ی مکانی شعر “می‌خندد” ساحلی خلوت و خاموش است که در آن سایه‌ای تنها نشسته است:

    می‌آید بر کنار ساحل خلوت وَ خاموش

    به حرف ره‌گذاران می‌دهد گوش.

    ….

    نشسته سایه‌ای بر ساحلی تنها

    نگار من به او از دور می‌خندد.

    روی‌دادهای مرموز و شگفت‌انگیز شعر “گل مهتاب” همگی در ساحل رخ می‌دهند. در دل شبی تاریک که در آن موجهای تیره بر فراز آب تیره‌تر می‌روند و از دیده دور می‌شوند؛ نیما و هم‌راهش، سوار بر قایق در دل آب، شاهد صحنه‌ای عجیب‌اند و می‌بینند که شکلی مهیب در دل شب چشم می‌درد و مردی سوار بر اسب لخت، با تازیانه‌ای از آتش، بر دوردست ساحل می‌دود:

    وقتی که موج بر زبَر آب تیره‌تر

    می‌رفت و دور

    می‌ماند از نظر

    شکلی مهیب در دل شب چشم می‌درید

    مردی بر اسب لخت

    با تازیانه‌ای از آتش

    بر روی ساحل از دور می‌دوید

    و دستها چنان

    در کار چیره‌تر

    بودند و بود قایق ما شادمان بر آب.

    با پدید آمدن رنگی شکفته از رنگهای درهم مهتاب و شکفتن گل آکنده از نور مهتاب و زرین کردن آسمان و زدودن زنگار غم از هرچیز و تبدیل کردن چیزهای زردروی پژمرده به چیزهای تروتازه، نیما و هم‌راهش، در حالتی بین خواب و بیداری، با شتاب به سوی ساحل می‌رانند تا برای همیشه پای‌بند او باشند و جز به صدای او به صدای دیگری گوش ندهند و در ساحل، در جوار آتش هم‌سایه، آتشی نهفته بیفروزند:

    آن وقت سوی ساحل راندیم با شتاب

    با حالتی که بود

    نه زندگی نه خواب

    می‌خواست هم‌رهم که ببوسد ز دست او

    می‌خواستم که او

    مانند من همیشه بود پای‌بست او

    می‌خواستم که با نگه سرد او دمی

    افسانه‌ای دگر بخوانم از بیم ماتمی

    می‌خواستم که بر سر آن ساحل خموش

    در خواب خود شوم

    جز بر صدای او

    سوی صدای دیگر ندهم به یاوه گوش

    وآن‌جا جوار آتش هم‌سایه‌ام

    یک آتش نهفته بیفروزم.

    ولی ناگهان دوباره، موجها تیره می‌شوند و در پیش روی نیما و هم‌راهش گل مهتاب رنگ می‌بازد و تیره و تار می‌شود، و در زیر کاجی بر ساحل، جادوگری سبب افسرده شدن آن گل دل‌جو می‌شود:

    اما به ناگهان

    تیره نمود ره‌گذر موج

    شکلی دوید از ره پایین

    آن‌گه بیافت بر زبَری اوج

    در پیش روی ما گل مهتاب

    کم‌رنگ ماند و تیره‌نظر شد

    در زیر کاج و بر سر ساحل

    جادوگری شد از پی باطل

    وافسرده‌تر بشد گل دل‌جو.

    صحنه‌ی شعر “پریان” ساحل دریاست، ساحلی افسرده که بر ره‌گذر تندروان دریا پهن شده و در آن پریان پژمرده کنار هم نشسته‌اند و شیطان برای فریفتنشان و وادارکردنشان به رهاندن خود از اندوه و از دست دادن آواز حزینشان، سوار بر موج، کنار ساحل آمده و با پریان سخن می‌گوید:

    هنگام غروب تیره کز گردش آب

    می‌غلتد موج روی موج نگران

    در پیش گریزگاه دریا به شتاب

    هرچیز برآورده سر از جای نهان

    آن‌جا ز بدی نمانده چیزی برجا

    اما شده پهن ساحلی افسرده

    بر ره‌گذر تندروان دریا

    بنشسته پری‌پیکرکان پژمرده.

    شیطان هم از انتظار طولانی موج

    بیرون شده از آب.

    حیران به رهی خیال او یافته اوج

    خود را به نهان

    سوی پریان

    نزدیک رسانیده، سخن می‌گوید

    از مقصد دنیایی ِ خود با آنان.

    ولی حرفهای آن فریب‌کار مطرود در پریان تأثیری ندارد و آنها همان‌طور که کار همیشگیشان است، نشسته در ساحل خاموشی که بر ره‌گذرش غراب نشسته و در چشم‌اندازش تک درخت مازویی نمایان است، با صدای غم‌انگیزشان آواز می‌خوانند و آوای حزینشان سوار بر موج تا دوردست دریا می‌رود:

    می‌گفت به دل نهفته، جنس مطرود

    گنجینه‌ی این ساحل

    خلوت‌طلبان ساحل دریا را

    خوش‌حال نمی‌کند. آنها

    آوای حزین خود را

    از دست نمی‌دهند.

    در ساحل خامشی که بر ره‌گذرش

    بنشسته غراب

    یا آن‌که درخت مازویی تک رسته

    وآن‌جا همه چیز می‌نماید خسته

    آنها همه دل‌بسته‌ی آوای خودند

    دائم پریان

    هستند به آوای دگرگون خوانا.

    صحنه‌ی شعر “اندوهناک شب” ساحل خاموش است- در کنار دریای منقلب که در امواج خود فرو رفته- و سایه‌های زیر و روی هرچیز در آن در تکاپویند تا کنجی برای خزیدن و پنهان شدن پیدا کنند. در میان این سایه‌های گریزان به هر سو، تک سایه‌ای نهفته، هم‌راه با موجهای شتابان، شتابناک از راه می‌رسد و بر ساحل آشوب خم می‌شود و سرانجام در میان دورترین سایه‌های دور، جایی برای نهان شدن پیدا می‌کند و چشم به راه می‌نشیند و به گفت‌وگوی درونی با خود و طرح پرسشهایش می‌پردازد:

    هنگام شب که سایه‌ی هر چیز زیروروست

    دریای منقلب

    در موج خود فروست

    هر سایه‌ای رمیده به کنجی خزیده است

    سوی شتابهای گریزندگان موج

    بنهفته سایه‌ای

    سر بر کشیده ز راهی.

    این سایه از رهش

    بر سایه‌های دیگر ساحل نگاه نیست

    او را اگرچه پیدا یک جایگاه نیست

    با هر شتاب موجش باشد شتابها.

    او می‌شکافد این ره را کاندر آن

    بس سایه‌اند گریزان.

    خم می‌شود به ساحل آشوب.

    او انحنای این تن خشک است از فلج.

    آن‌جا، میان ِ دورترین سایه‌های دور

    جا می‌گزیند.

    دیده به ره نهفته نشیند.

    در این زمان

    بر سوی مانده‌های ساحل خاموش

    موجی شکسته می‌کند آرامتر عبور.

    کوبیده موجهای وزینتر

    افکنده موجهای گریزان ز راه دور

    بر کرده از درون موج دگر سر.

    او گوش بسته بر سوی موج و از آن نهان

    می‌کاودش دو چشم.

    سرانجام، چون ماه از دور بر روی موج می‌خندد و در خرده‌های خنده‌اش، موجهای نحیف فرونشسته اوج می‌گیرند؛ آن سایه‌ی دویده به ساحل، ناپدید شده و بر جایش، روی سنگی که بر آن نشسته بوده، شب اندوهناک به‌جاست:

    چون ماه خنده می‌زند از دور روی موج

    در خرده‌های خنده‌ی او یافته‌ست اوج

    موجی نحیفتر

    آن سایه‌ی دویده به ساحل

    گم‌گشته است و رفته به راهی

    تنها به‌جاست بر سر سنگی

    بر جای او

    اندوهناک شب.

    در شعر “گم‌شدگان”، درحالی‌که دریای گران با چه شور و سودایی در کار است و می‌آید و سر بر سر ساحل نگون می‌کوبد و می‌کاود و می‌روبد و می‌جوشد و دل آرمیدگان را می‌آشوبد؛ ساحل و همه‌ی کسانی که در آن‌اند، خفته‌اند و فریاد دریا را پاسخ نمی‌دهند. از این‌رو دریا می‌غلتد و می‌پیچد و دور می‌گردد و گم می‌شود، اما نه از یاد همگان:

    می‌آید با چه شور و سوداست به‌کار.

    سر بر سر ساحل نگون می‌کوبد.

    می‌کاود و می‌روبد و می‌جوشد، دل

    از هر تن آرمیده می‌آشوبد.

    با چشم نه خواب دیده‌ی دریاییش

    بر ساحل و خفتگان آن می‌نگرد.

    چون سایه می‌آرامد در خانه‌ی موج.

    از خانه‌ی ویرانه‌ی خود می‌گذرد.

    چون نیست ز ساحلش به فریاد جواب

    می‌مانَد از هر بد و نیکی پنهان.

    می‌غلتد و می‌پیچد و می‌گردد دور.

    گم می‌شود اما نه ز یاد ِ همگان.

    در شعر “آی آدمها!”، ساحل جایگاه آدمهای بی‌درد و بی‌خبر از درد است که شاد و خندان بر بساط دل‌گشا نشسته‌اند و در ساحل آرام سرگرم تماشایند و خبر از آن‌که دارد در دریای تند و تیره و سنگین دست و پا می‌زند و جان می‌دهد، ندارند:

    آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

    یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان

    یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند

    روی‌ این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

    آی آدمها که بر ساحل بساط دل‌گشا دارید!

    نان به سفره، جامه‌تان بر تن

    یک نفر در آب می‌خواند شما را

    آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

    موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

    پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش.

    می‌رود نعره‌زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

    “آی آدمها!”

    در شعر “کینه‌ی شب”، به هنگام نشستن شب بر ساحل به‌قصد کین‌ورزی، همه چیز به غم نشسته، از کراد (درخت جنگلی) که سر در گریبان فرو برده، تا کاج که غمین ایستاده و ساحل را در آغوش گرفته است:

    شب به ساحل چو نشیند پی کین

    همه چیز است به غم بنشسته

    سر فرو برده به جیب است کراد

    کاج کرده‌ست غمین بالا راست

    می‌نشیند به بر او ساحل.

    در منظومه‌ی “مانلی”، پس از گذشتن شبی پرماجرا و فراموش‌نشدنی بر مانلی ماهی‌گیر، در مصاحبت با پری دریایی و هم‌آغوشی با او در دل دریا، به‌هنگام دمیدن صبح، قایق مانلی تنها و بی‌صاحب بر آب روان است و به سوی ساحل خلوت می‌رود که در آن همه چیز، جز مانلی، سر جای خودش و در حالت همیشگی است:

    به سوی ساحل خلوت اما

    ناو بی‌صاحب می‌رفت بر آب

    بود هرچیز به جای خود از هر سویی

    دارمج بر سر توسکای کهن

    هم‌چو توسکا ز بر راه به‌پای

    چوب‌دست مانلی

    به‌همان‌جا که علامت کرده

    هم‌چنان در بغل سنگ به‌جای.

    در شعر “آقا توکا”، خانه‌ی مردی که توکا بر درختی، در کنار پنجره‌اش نشسته و با مرد که در پس پنجره است سخن می‌گوید، بر ساحل دریای خروشان است و صدای مرد به صدای موج دریا می‌ماند:

    ز مردی در درون پنجره مانده‌ست ناپیدا نشانه

    فتاده سایه‌اش در گردش مهتاب نامعلوم از چه سوی بر دیوار

    وز او هر حرف می‌مانَد صدای موج را از موج

    ولیک از هیبت دریا.

    در شعر “در ره نهفت و فراز ده” ساحل شکسته‌ی تسلیم‌شده هم، مانند هرچیز دیگر، دل‌گزاست:

    و هرچه دل‌گزاست:

    از ساحل شکسته که تسلیم گشته است

    تا دره‌های خفته به جنگل که کرده‌اند

    میدان برای ظلمت شب باز.

    چشم‌انداز شعر “هنوز از شب دمی باقی‌ست” ساحل است که در آن، شب‌تاب از جایگاه پنهانش سوسو می‌زند:

    هنوز از شب دمی باقی‌ست، می‌خوانَد در او شبگیر

    و شب‌تاب از نهان‌جایش به ساحل می‌زند سوسو.

    چشم‌انداز شعر “قایق” ساحل خراب است که در آن قایق شاعر به خشکی نشسته و او افتاده در عذاب، فریاد می‌زند و از رفیقانش تقاضای کمک می‌کند:

    با قایقم نشسته به خشکی

    فریاد می‌زنم:

    “وامانده در عذابم انداخته است

    در راه پر مَخافت این ساحل خراب

    و فاصله‌ست آب

    امدادی، ای رفیقان! با من.”

    در شعر “خانه‌ام ابری‌ست”، خانه‌ی ابری نیما یوشیج در ساحل دریا قرار گرفته و او با خیال روزهای روشن از دست رفته، به سوی آفتابش در گستره‌ی دریا می‌نگرد:

    خانه‌ام ابری‌ست اما

    ابر ِ بارانش گرفته است.

    در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

    من به روی آفتابم

    می‌برم در ساحت دریا نظاره.

    در شعر “در کنار رودخانه”، جایگاه شاعر ساحل رودخانه است. او در روز گرم آفتابی، خسته از درد تمنا کنار رودخانه ایستاده و رفیق آفتاب‌‌‌گونش را چشم به راه است، اما افسوس که نشانی از او نمی‌یابد:

    در کنار رودخانه من فقط هستم

    خسته‌ی درد تمنا

    چشم در راه آفتابم را.

    چشم من اما

    لحظه‌ای او را نمی‌یابد.

    در شعر “شب‌پره‌ی ساحل نزدیک”، شاعر در شب تاریک، در اتاق روشنش، کنار ساحل نشسته و با شب‌پره‌ای که دم‌به‌دم بال بر شیشه‌ی اتاقش می‌کوبد تا به هوای رسیدن به روشنایی آرامش‌بخش داخل اتاقش راه یابد، سخن می‌گوید:

    چوک و چوک… گم کرده راهش در شب تاریک

    شب‌پره‌ی ساحل نزدیک

    دم‌به‌دم می‌کوبدم بر پشت شیشه.

    شب‌پره‌ی ساحل نزدیک!

    در تلاش تو چه مقصودی‌ست؟

    از اتاق من چه می‌خواهی؟

    شب‌پره‌ی ساحل ِ نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می‌گوید:

    “چه فراوان روشنایی در اتاق تست!

    باز کن در بر من

    خستگی آورده شب در من.”

    درست شبیه همین ماجرا در شعر “سیولیشه” رخ می‌دهد:

    تی‌تیک تی‌تیک

    در این کران ساحل و به نیمه شب

    نوک می‌زند

    سیولیشه

    روی شیشه.

    در شعر “بر سر قایقش”، قایقبان سرگشته و ناشکیبا دچار تعارض درونی است. هنگامی که در دریای توفانی‌ست آرزو می‌کند که کاش کشمکش موج او را به ساحل می‌برد. ولی چون به ساحل می‌رسد، آرزو می‌کند که کاش دوباره در میان دریای گران بود:

    بر سر قایقش اندیشه‌کنان قایقبان

    دائماً می‌زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:

    “اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می‌داد.”

    بر سر ساحل هم لیکن اندیشه‌کنان قایقبان

    ناشکیباتر بر می‌شود از او فریاد:

    “کاش بازم ره بر خطه‌ی دریای ِ گران می‌افتاد.”

    و سرانجام در شعر “پاسها از شب گذشته است”، در دل شب، میزبان، پس از رفتن میهمانان، در خانه‌ی ساحلی‌اش تنها نشسته و در حصار نی‌آجینش بر ساحل متروک، اجاقش در حال سوختن است:

    پاسها از شب گذشته است.

    میهمانان جای را کرده‌ند خالی دیرگاهی است.

    میزبان در خانه‌اش تنها نشسته.

    در نی‌آجین جای خود بر ساحل متروک می‌سوزد اجاق او

    اوست مانده، اوست خسته.

  • از مرگ ماهی ها میترسم…
    وگرنه درد دلم را به دریا خواهم گفت

  • یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
    افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

  • اشتباه می‌کنند
    بعضی‌ها
    که اشتباه نمی‌کنند !
    باید راه افتاد …
    مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند،
    بعضی هم به دریا نمی‌رسند
    رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد

نظرات شما پس از بررسی و تایید مدیر نمایش داده می شود.