خانه » اس ام اس شعر » گلچین اشعار عاشقانه حافظ
تاریخ انتشار : 24 جولای 2016 - 6:32

گلچین اشعار عاشقانه حافظ

اشعار عاشقانه حافظ

اشعار عاشقانه حافظ

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

شبی مجنون به لیلی گفت : کای محبوب بی همتا

ترا عاشق شود پیدا ، ولی مجنون نخواهد شد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

جز نقش تو در نظر نیامد ما را

جز کوی تو رهگذر نیامد ما را

خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت

حقا که به چشم در نیامد ما را

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست

خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

گفتم : غم تودارم

چیزی نگفت وبگذشت

حافظ خوشابه حالت

یارم گذشت و یارت

گفتا غمت سرآید

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

جهان پیر است و بی بنیاد

ازین فرهاد کش فریاد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

رفتم به در میکده با طنازی

دنبال ولنگاری و دختر بازی

ناگاه مرا گرفت با غمازی

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

اس ام اس خیانت

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می طلبم تا به سرم باز آید

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

دیدی ای حافظ که کنعان دلم بیمار شد

عاقبت با اشک و غم کوه امیدم کاه شد؟

گفته بودی یوسف گمگشته بازاید ولی

یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

من از بازوی خود دارم بسی شکر

که زور مردم آزاری ندارم

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

حافظ در فال هایش هنوز اصرار دارد که خبر خوشی در راه است

تو کجای دنیای منی که هنوز در راهی

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

شعر

سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت

بادت اندر شهریاری برقرار وبردوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس

در بند ان نباش که نشنید یا شنید

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

ز تاب آتش سودای عشقش

به سان دیگ دایم میزنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر

گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببردست

برو دوشش بر و دوشش بر و دوش

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

صلاح ما همان است کان تو راست صلاح

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

اگر آنکه میرفت خاطره اش را میبرد

فرهاد سنگ نمی سفت

مجنون اشفته نمی خفت

حافظ شعر نمیگفت

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

گلچین شعرهای عاشقانه حافظ

sms sher

اشعار عاشقانه حافظ

تاکنون 49 نظر ثبت شده است.

  1. سلام در صورتی که شعر زیبایی از حافظ دارید برای ما بفرستید.سپاسگزارم

  2. خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

    به قصد جان من زار ناتوان انداخت

    نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

    زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

    به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

    فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

    شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

    که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

    به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

    چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

    بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

    صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

    ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

    سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

    من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

    هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

    کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

    نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

    مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

    که بخشش ازلش در می مغان انداخت

    جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

    مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

  3. عید است و آخر گل و یاران در انتظار

    ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

    دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

    کاری بکرد همت پاکان روزه دار

    دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن

    از فیض جام و قصه جمشید کامگار

    جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

    کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

    خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم

    یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار

    می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد

    جام مرصع تو بدین در شاهوار

    گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست

    از می کنند روزه گشا طالبان یار

    زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست

    بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

    ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

    تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

    حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود

    ناچار باده نوش که از دست رفت کار

  4. روز عید است و من امروز در آن تدبیرم

    که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم

    چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام

    بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم

    من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل

    زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم

    پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

    من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

    آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست

    تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم

    می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش

    آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم

    خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش

    سالخورده میی امروز به از صد پیرم

  5. روز عید است و من امروز در آن تدبیرم

    که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم

    چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام

    بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم

    من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل

    زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم

    پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

    من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

    آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست

    تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم

    می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش

    آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم

    خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش

    سالخورده میی امروز به از صد پیرم

    خواجه حافظ شیرازی

    جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

    هلال عید در ابروی یار باید دید

    شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

    کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

    مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

    که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

    نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

    گل وجود من آغشته گلاب و نبید

    بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

    چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

    بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

    که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

    چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم

    شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

    به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

    به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

    ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

    بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

  6. ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

    و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

    خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

    کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

    درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

    اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

    راه دل عشاق زد آن چشم خماری

    پیداست از این شیوه که مست است شرابت

    تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

    تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

    هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

    پیداست نگارا که بلند است جنابت

    دور است سر آب از این بادیه هش دار

    تا غول بیابان نفریبد به سرابت

    تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

    باری به غلط صرف شد ایام شبابت

    ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

    یا رب مکناد آفت ایام خرابت

    حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

    صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

    حافظ

  7. نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

    ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

    صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

    شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

    خوش بود گر محک تجربه آید به میان

    تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

    خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

    ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

    ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

    عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

    غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

    حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

    دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش

    گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

  8. گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

    گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

    گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

    خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

    گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

    خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

    می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

    همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

    بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

    گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

    گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

    در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

    گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

    دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

    خواجه حافظ شیرازی

  9. اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
    بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر

    از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست
    كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

    اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است
    درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

    تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد
    هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر

    وي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد
    بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر

    انديشه از محيط فنا نيست هر كه را
    بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

    در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست
    زانرو عنان گسسته دواند سوار عمر

    بي عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
    روز فراق را كه نهد در شمار عمر

    حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
    اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

    خواجه حافظ شیرازی

  10. خواجه حافظ شیرازی :

    شب وصل است و طي شد نامه هجر
    سلام فيه حتي مطلع الفجر

    دلا در عاشقي ثابت قدم باش
    كه در اين ره نباشد كار بي اجر

    من از رندي نخواهم كرد توبه
    ولو آذينتي بالهجر و الحجر

    برآي اي صبح روشن دل خدا را
    كه بس تاريك مي‌بينم شب هجر

    دلم رفت و نديدم روي دلدار
    فغان از اين تطاول آه از اين زجر

    وفا خواهي جفاكش باش حافظ
    فأن الربح و الخسران في التجر

  11. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
    به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

    بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
    کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

    فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
    چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

    ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
    به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

    من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
    که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

    بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
    جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

    نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
    جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

    حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
    که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

    غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
    که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را

    خواجه حافظ شیرازی

  12. دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

    تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

    دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

    باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

    هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

    ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

    عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

    فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

    من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

    دام راهم شکن طره هندوی تو بود

    بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

    که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

    به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

    کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

    حافظ شیرازی

  13. مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

    نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

    عالم از ناله عشاق مبادا خالی

    که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

    پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

    خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

    محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

    تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

    از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

    پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

    اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

    درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

    ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

    هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

    نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

    شادی روی کسی خور که صفایی دارد

    خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

    و از زبان تو تمنای دعایی دارد

    حافظ شیرازی

  14. می‌دمد صبح و کله بست سحاب

    الصبوح الصبوح یا اصحاب

    می‌چکد ژاله بر رخ لاله

    المدام المدام یا احباب

    می‌وزد از چمن نسیم بهشت

    هان بنوشید دم به دم می ناب

    تخت زمرد زده است گل به چمن

    راح چون لعل آتشین دریاب

    در میخانه بسته‌اند دگر

    افتتح یا مفتح الابواب

    لب و دندانت را حقوق نمک

    هست بر جان و سینه‌های کباب

    این چنین موسمی عجب باشد

    که ببندند میکده به شتاب

    بر رخ ساقی پری پیکر

    همچو حافظ بنوش باده ناب

    خواجه حافظ شیرازی

  15. گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

    گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

    گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

    خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

    گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

    خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

    می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

    همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

    بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

    گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

    گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

    در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

    گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

    دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

    خواجه حافظ شیرازی

  16. مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

    تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

    واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

    طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

    زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

    بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

    سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

    هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

    بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک

    دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

    گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

    خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

    میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

    ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

    حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

    زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

    خواجه حافظ شیرازی

  17. گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

    چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

    شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم

    ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی

    تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه

    هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

    صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام

    چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

    گویی بدهم کامت و جانت بستانم

    ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

    چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند

    بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی

    چون اشک بیندازیش از دیده مردم

    آن را که دمی از نظر خویش برانی

    خواجه حافظ شیرازی

  18. الا ای آهوی وحشی کجایی

    مرا با توست چندین آشنایی

    دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

    دد و دامت کمین از پیش و از پس

    بیا تا حال یکدیگر بدانیم

    مراد هم بجوییم ار توانیم

    که می‌بینم که این دشت مشوش

    چراگاهی ندارد خرم و خوش

    که خواهد شد بگویید ای رفیقان

    رفیق بیکسان یار غریبان

    مگر خضر مبارک پی درآید

    ز یمن همتش کاری گشاید

    مگر وقت وفا پروردن آمد

    که فالم لا تذرنی فردا آمد

    چنینم هست یاد از پیر دانا

    فراموشم نشد، هرگز همانا

    که روزی رهروی در سرزمینی

    به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

    که ای سالک چه در انبانه داری

    بیا دامی بنه گر دانه داری

    جوابش داد گفتا دام دارم

    ولی سیمرغ می‌باید شکارم

    بگفتا چون به دست آری نشانش

    که از ما بی‌نشان است آشیانش

    چو آن سرو روان شد کاروانی

    چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

    مده جام می و پای گل از دست

    ولی غافل مباش از دهر سرمست

    لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

    نم اشکی و با خود گفت و گویی

    نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

    که خورشید غنی شد کیسه پرداز

    به یاد رفتگان و دوستداران

    موافق گرد با ابر بهاران

    چنان بیرحم زد تیغ جدایی

    که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

    چو نالان آمدت آب روان پیش

    مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

    نکرد آن همدم دیرین مدارا

    مسلمانان مسلمانان خدا را

    مگر خضر مبارک‌پی تواند

    که این تنها بدان تنها رساند

    تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

    ز طرزی کن نگردد شهره بگذر

    چو من ماهی کلک آرم به تحریر

    تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

    روان را با خرد درهم سرشتم

    وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

    فرحبخشی در این ترکیب پیداست

    که نغز شعر و مغز جان اجزاست

    بیا وز نکهت این طیب امید

    مشام جان معطر ساز جاوید

    که این نافه ز چین جیب حور است

    نه آن آهو که از مردم نفور است

    رفیقان قدر یکدیگر بدانید

    چو معلوم است شرح از بر مخوانید

    مقالات نصیحت گو همین است

    که سنگ‌انداز هجران در کمین است

    ساقی نامه … حافظ شیرازی

  19. ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
    منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
    شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش
    آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست
    هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد
    در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست
    آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند
    نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست
    هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است
    مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…

  20. بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
    خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
    آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
    حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
    گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
    عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
    تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف
    مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی…

  21. راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
    آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
    هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…

  22. هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
    خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
    حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست
    کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…

  23. گفتــم ای سلطـــان خوبان رحـم کــــن بر این غـــریب
    گفت در دنبال دل ره گــــم کـــند مسکـــــین غریب
    گفتمــش مگـــذر زمانی گـفت معـــذورم بــــدار
    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب…
    حافظ

  24. چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…
    در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
    کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…
    حافظ

  25. دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
    گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
    ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
    بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
    آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
    قــرعــــه کـــار به نام مـــن دیوانــه زدنــد
    جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
    چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
    شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
    صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
    آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
    آتش آن است کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
    کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
    تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند
    حافظ

  26. المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
    زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
    خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
    وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
    از وی همــــه مستی و غرور است و تکبر
    وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
    رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
    با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است…

  27. مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم
    هــواداران کـویش را چو جان خویشتن دارم
    صفــــای خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جویــم
    فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
    بـــه کــــام و آرزوی دل چــــو دارم خلــــوتــی حــاصـــل
    چـــه فکــر از خبث بـدگویان میان انجمن دارم
    گـــرم صــد لشکــر از خوبان به قصد دل کـــمین سازند
    بحمد الله و المنـــه بتـــی لشکـــرشکـــن دارم
    الا ای پیـــــر فـــرزانــــه مکــــن عیبــــــم ز مـیخــــانـــه
    کـــه من در تـرک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
    خـــدا را ای رقیب امشــب زمــانـــی دیــده بر هـــم نه
    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
    چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
    نـــه میل لاله و نســـرین نه بــــرگ نسترن دارم
    بـــه رنـــدی شهــــره شد حافظ میان همدمان لیکـــن
    چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
    حافظ

  28. حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم
    که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینــم
    جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم
    یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم
    جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
    تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
    سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
    گر دهد دست که دامن ز جهان درچینـــم
    بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
    شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم…
    حافظ

  29. دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
    چیسـت یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
    ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
    روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا
    در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم
    کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا
    عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش اســت
    عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا
    روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد
    زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
    بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی
    آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا
    تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
    رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما
    حافظ

  30. ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
    دایـــم گـــل این بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
    دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی…
    حافظ

  31. تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی
    در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق
    هــان ای پسر بکـــوش که روزی پدر شوی
    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…
    حافظ

  32. خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
    راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
    گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
    مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
    دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
    چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت
    بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
    در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت
    بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
    نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی
    تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
    حافظ

  33. من این حروف نوشتم چنانچه غیر ندانست
    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی حافظ

  34. عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
    که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
    هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت… حافظ

  35. واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می​کنند
    چون به خلوت می​روند آن کار دیگر می​کنند
    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می​کنند
    گوییا باور نمی​دارند روز داوری
    کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند… حافظ

  36. حافظ وظیفه ء تو دعا گفتن است و بس
    در بند آن مباش که نشنید یا شنید حافظ

  37. ما زیاران چشم یاری داشتیم
    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
    تا درخت دوستی کی بر دهد
    حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
    گفت و گو آیین درویشی نبود
    ورنه با تو ماجراها داشتیم
    شیوه چشمت فریب جنگ داشت
    ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم… حافظ

  38. یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد
    دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
    آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
    خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
    کس نمی​گوید که یاری داشت حق دوستی
    حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
    لعلی از کان مروت برنیامد سال​هاست
    تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
    شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
    مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد… حافظ

  39. صلاح کار کجا و من خراب کجا
    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا… حافظ

  40. با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
    تا بی​خبر بمیرد در درد خودپرستی
    عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
    دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
    با کافران چه کارت گر بت نمی​پرستی
    سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
    تا کی کند سیاهی چندین درازدستی… حافظ

  41. باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
    ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
    کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
    تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
    راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش… حافظ

  42. در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
    من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
    عشق داند که در این دایره سرگردانند… حافظ

  43. صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
    ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
    آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
    به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
    حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد حافظ

  44. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
    چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
    من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
    رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
    چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را
    کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
    چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
    چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
    غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
    که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند حافظ

  45. سحر با باد می​گفتم حدیث آرزومندی
    خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
    دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
    بدین راه و روش می​رو که با دلدار پیوندی… حافظ

  46. درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
    نهال دشمنی برکن که رنج بی​شمار آرد
    چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
    که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
    شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
    بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد… حافظ

  47. حالم بد نیست غم کم می خورم……کم که نه ! هر روز کم کم می خورم…..
    آب می خواهم سرابم می دهند…… عشق می ورزم عذابم می دهند…
    خود نمیدانم کجا رفتم به خواب….. از چه بیدارم نکردی آفتاب!!!
    خنجری بر قلب بیمارم زدند…..بی گناهی بودم و دارم زدند…..
    دشنه ای نامرد بر پشتم نشست…..از غم نامردمی پشتم شکست…
    سنگ را بستند و سگ آزاد شد….یک شبه بیداد آمد داد شد….
    عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام….تیشه زد بر ریشه اندیشه ام…
    در میان خلق سر درگم شدم….عاقبت آلوده مردم شدم….
    بعد از این با بی کسی خو می کنم…. هر چه در دل داشتم رو می کنم…
    درد میبارد چو لب تر می کند…. طالعم شوم است باور می کنم…
    من که با دریا تلاطم کرده ام…..راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
    قفل غم بر درب سلولم مزن….من خودم خوش باورم گولم مزن…
    من نمی گویم که خاموشم مکن….من نمی گویم فراموشم مکن….
    من نمی گویم که با من یار باش…..من نمی گویم مرا غم خوار باش…
    من نمی گویم دگر گفتن بس است….گفتن اما هیچ نشنفتن بس است….
    روزگارت باد شیرین شاد باش…..دست کم یک شب تو هم فرهاد باش…
    آه ! در شهر شما یاری نبود…قصه هایم را خریداری نبود…
    وای ! رسم شهرتان بیداد بود… شهرتان از خون ما آباد بود…
    از در و دیوارتان خون میچکد….خون من ، فرهاد ، مجنون میچکد…
    خسته ام از قصه های شوم تان…خسته از همدردی مسموم تان…
    این همه خنجر دل کس خون نشد…این همه مجنون کسی لیلی نشد…
    آسمان خالی شد از فریادتان…بیستون در حسرت فرهادتان…
    کوه کندن گر نباشد پیشه ام…بویی از فرهاد دارد تیشه ام…
    عشق از من دور و پایم لنگ بود…قیمتش بسیار و دستم تنگ بود…
    گر نرفتم هر دو پایم خسته بود…تیشه گر افتاد دستم بسته بود…
    هیچ کس دست مرا وا کرد..؟ نه !
    فکر دست تنگ ما را کرد..؟ نه !
    هیچ کس از حال ما پرسید..؟ نه !
    هیچ کس اندوه ما را دید..؟ نه !
    هیچ کس اشکی برای ما نریخت…هر که با ما بود از ما می گریخت…
    چند روزیست حالم دیدنیست….حال من از این و آن پرسیدنیست…
    گاه بر روی زمین زل می زنم…..گاه بر حافظ تفاءل می زنم…
    حافظ دیوانه فالم را گرفت…یک غزل آمد که حالم را گرفت : ما ز یاران چشم یاری داشتیم …
    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم”””

بستن تبلیغ